حجاجم « 1 » . آن مرد برفور گفت : اى امير تو مرا مىشناسى ؟ گفت : نه .
گفت : من مردانم « 2 » مولاى آل ابى ثور « 3 » كه در هر ماهى سهبار « 4 » ديوانه شوم و اين روز از آن روزهاست . حجاج اگرچه مردى تند « 5 » بود اما از جواب او بخنديد و او را « 6 » بگذاشت و برفت .
[ به خجلت افتادن دشنامدهندهء عبد اللّه عباس ]
حكايت ( 16 ) آوردهاند كه مردى عبد اللّه عباس را رضى اللّه عنه « 7 » دشنام داد « 8 » . عبد اللّه دانست كه حامل او برين « 9 » سفاهت جز تنگدلى نيست چه اختلال حال خود و انتظام كار من مىبيند و از آن كوفته مىشود . روى به عكرمه كرد و گفت : ازين مرد بپرس كه هيچ حاجت « 10 » دارى تا « 11 » روا كنم « 12 » و هيچ مهمى دارى تا به قضاى آن قيام نمايم « 13 » ؟ آن مرد چون از عبد اللّه عباس آن « 14 » حلم « 15 » مشاهده كرد شرمسار گشت و غضب او به خجالت بدل شد و بعد از آن جز طريق « 16 » خدمت مسلوك نداشت .
[ عيسى عليه السلام به دشنامدهندهء خود گفت هركس آن خرج مىكند كه دارد ]
حكايت ( 17 ) آوردهاند كه عيسى عليه السلام روزى بر جماعتى « 17 » بگذشت « 18 » آن جهودان در شأن وى « 19 » سخنهاى شنيع گفتند و عيسى عليه السّلام « 20 » ايشان را
هامش
( 1 ) متن و بنياد : لقب من حجاج .
( 2 ) متن و مپ 2 و بنياد : وردانم .
( 3 ) مپ 2 : ابومور ، بنياد : آل ابو تراب .
( 4 ) مج : روز .
( 5 ) مج : سايس .
( 6 ) متن - را .
( 7 ) مج : عنهما .
( 8 ) مج + در آن دشنام افراط كرد .
( 9 ) متن - اين .
( 10 ) مج : حاجتى .
( 11 ) مج : كه .
( 12 ) مج :
كنيم .
( 13 ) مپ 2 - و هيچ مهمى . . . نمايم ، مج : نماييم .
( 14 ) مپ 2 : چون اين بشنيد و .
( 15 ) مپ 2 + او .
( 16 ) مپ 2 + رفق .
( 17 ) مج + از جهودان .
( 18 ) مج : گذر كرد .
( 19 ) مج : و ايشان در روى او .
( 20 ) مج + مر .