گفتم كه : هستم « 1 » . پس فرمود كه : ترا خانه و مسكن معيّن هست ؟ گفتم : نه « 2 » ، كه من « 3 » اين ساعت درين شهر آمدم « 4 » . گفت : به خانهء ما نزول كن تا اسباب تو مرتب و مهيا گردانيم « 5 » و اگر به چيزى محتاج شوى بدانچه داريم با تو مواسا كنيم « 6 » .
و اگر به غرضى درين شهر آمدهاى « 7 » در تحصيل آن غرض جهد « 8 » خود مبذول داريم و ترا مدد كنيم . چون آن همه الطاف و بزرگى فرمود « 9 » پرتو نور دوستى او دل مظلم مرا روشن گردانيد تا از دل و جان به دوستى او اقرار كردم و زبان انكار ببريدم و « 10 » دوستى « 11 » در دل من متمكن « 12 » شد به « 13 » نتيجهء آن حلم « 14 » كه بكرد « 15 » .
[ مردى حجاج را در روى دشنام داد و چون دانست كه او حجاج است تظاهر به جنون كرد و از خشم او ايمن شد ]
حكايت ( 15 ) آوردهاند كه در آن وقت كه امارت مكه و مدينه به حجّاج يوسف رسيده بود روزى برنشسته بود تنها و « 16 » در صحراى مدينه مىرفت .
به ترهزارى رسيد . مردى را ديد در سايهء درختى « 17 » و آن ترهزار « 18 » را نگاه مىداشت .
حجاج پيش او رفت و « 19 » بر وى سلام كرد و گفت « 20 » : حجّاج چگونه مردى است ؟ آن مرد گفت : لعنت بر وى باد كه او « 21 » مردى ظالم است « 22 » و « 23 » خداى ناترس و خونى و بىباك « 24 » . خداى عز و جل روى زمين « 25 » از لوث ظلم « 26 » او پاك گرداناد « 27 » . حجاج « 28 » گفت مرا مىشناسى ؟ گفت : نه . گفت : من
هامش
( 1 ) مپ 2 : گفتم بلى غريبم ، مج : بلى هستم .
( 2 ) مج : نى
( 3 ) مج - كه من
( 4 ) مپ 2 - كه من اين ساعت درين شهر آمدم .
( 5 ) مپ 2 و مج : داريم ،
( 6 ) مج : نماييم ، مپ 2 - و اگر به . . . كنيم .
( 7 ) مپ 2 + تا
( 8 ) مج : آن مجهود .
( 9 ) متن - و ترا مدد كنيم . . . فرمود ، مج :
در مقابله جفاى خود از وى همه كرم ديدم و بدل عنف خويش لطف او مشاهده كردم .
( 10 ) مج + آن .
( 11 ) مپ 2 + كامل ، مج + كه از وى
( 12 ) مپ 2 : با دشمنى مبدل .
( 13 ) مج - به .
( 14 ) مپ 2 + كامل ، مج + كامل او بود .
( 15 ) مج - كه بكرد .
( 16 ) مپ 2 و مج : و تنها .
( 17 ) مج + بنشسته .
( 18 ) مپ 2 - ترهزار .
( 19 ) مپ 2 - پيش او رفت و .
( 20 ) مپ 2 : پرسيد ، مج : گفت و پرسيد .
( 21 ) مج - كه او .
( 22 ) مج - است .
( 23 ) متن + از .
( 24 ) مج : و بىباك و ناپاك .
( 25 ) مج + را .
( 26 ) مج - لوث ظلم .
( 27 ) مج : گرداند
( 28 ) مج - حجاج