دلش شاد از سؤال اهل حاجات * چنان كز بنده « 1 » پيش حقّ مناجات
ز احسانش اميد اهل عالم * چو گل ز ابر بهاران شاد و خرّم
متاعى را كه رغبت مىكند بيش * سؤال نامرادان است و درويش
ز لطف و جود او در دور خاتم * كسى نارد به ياد از جود حاتم
به حسن خلق « 2 » او ز آدم نزاده * كف او با كرم توأم فتاده
به جود ار دامن از عالم فشاند * غبارش را فلك بر چشم شاند
كند گر يك نظر بر خاكساران * شود مثل « 3 » چمن ز ابر بهاران
به روز معركه چون سيف مسلول * به وقت بزم جامش كام معلول
به بزمش ساغر مى كاس خورشيد * به دستش تاس گردون جام جمشيد
سخن گويد همه لطف « 4 » است و احسان * خمش باشد به فكر نفع انسان
درش كعبه است و من احرام بسته * ولى مركب ضعيف و « 5 » پاى خسته
وصال كعبه گرچه بىتعب نيست * به حمد الّه قصورى در طلب نيست
طلب رهبر بود دل را به مقصود * رسد طالب به مقصد دير يا زود
منم آوارهاى در جستوجويت * منم چون بلبلى در گفتوگويت
چو ذرّه وصف مهرم آرزو شد * مرا سرگشتگى زان جستوجو شد
اگر رهبر بود بختم برين « 6 » در * به اكسير نظر خاكم شود زر
رسانم گوهر خود را به صرّاف * كنم نقد وجود خويشتن صاف
ز روى چون زر و اشك گهربار * به سلك نظم بردم يك كمروار
در آن رشته كشيدم گوهرى چند * ز علم پادشاهى جوهرى چند
شده نامش چو قانون شهنشاه * شود دستور نامه نزد هر شاه
دعا را چون وسيله اين رساله است * زبانم در ثنا شيرين مقاله است
برآيد در دعا صبح از زبانم * چه گويم وصف خود روشن بيانم
هامش
( 1 ) . س ، م : گوينده .
( 2 ) . م : خلقش از .
( 3 ) . م : همچون
( 4 ) . م : فضل .
( 5 ) . س : - و .
( 6 ) . م : بر آن .