مردم اگر چه حكيم بود چون فدم بود حكمت وى بحكمت نماند و سخن وى رونقى ندارد 40
مرد بىغيرت را بمرد مدار 131
مردمان با هر كسى آن راه دارند كه مردمان با ايشان دارند 121
مردم چيز ناديده را به چيز استوار مدار 170
مردم در چهار ديوار خويش چون پادشاهى بود در مملكت خويش و اندر دشت مردم چون مردى غريب باشد اندر غربت 69
* مردم را از عيب كردن و عيب جستن يكديگر چاره نباشد 85
مردم را پيش خلق پند دادن چون ملامت و جفا بود 250
مردم نهانست زير سخن خويش 44
* مزاح پيشرو شرست 77
مطربان را بزرگترين هنرى صبوريست كه با مستان كنند 197
مفلس دژ رويين است 252
مقدمهء نيكى شرمست و مقدمهء بدى بىشرميست 36
من ( - اسكندر ) منفعت نه همه از دوستان يابم بلكه از دشمنان نيز يابم از انچه اگر در من فعلى زشت بود دوستان بر موجب شفقت بپوشانند تا من ندانم و دشمن بر موجب دشمنى بگويد تا مرا معلوم شود ، اين فعل بد را از خويشتن دور كنم پس آن منفعت از دشمن يافته باشم نه از دوست 34
* ميوه كه پخته گشت اگر نهچينند خود از درخت بيوفتد 59
نادان را مردم مدان 36
ناكسترين كس آن بود كه بر وى سلام نكنند 40
نام بزرگ بگفتار و كردار بزرگ توان يافت 239
نان فرزند ادب آموختن دان و فرهنگ دانستن 134
* نخست چشم بيند آنگه دل پسندد 81
* نشايد كه از گندم چو رويد و از جو گندم 38
نشايد كه كريمان كار بىرحمتان كنند 153
نصيحت پذيرنده باش 38
* نوميدى را در اوميد بسته دان و اميد را در نوميدى 33
نه ملك باشد آن كس كه ظفر بدزدى جويد 238
* نيكبختان را نيكى خويش آرزو كند و بدبختان را زاد و بود 63
* نيكى كن و برود انداز كه روزى بر دهد 32
قابوس نامه ( فارسى ) — صفحة 545
مساهمون: عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير
ص٥٤٥