تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قابوس نامه ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
آوازيست كه در آخر افشارى نواخته مىشود ، نصيحت‌آميز و حالتش برعكس افشارى است . سوز و گداز و ناله و ندبه ندارد ، بلكه به پير تجربه ديده‌اى شبيه است كه مىخواهد آب خنكى بر دل داغ ديدهء مصيبت ديدگان بريزد و آنان را با نصايح دلپذير اميدوار كند و در ضمن بگويد كه آرزوى بشر تمام شدنى نيست . پس براى اين كه آسوده زيست كنيم بايد دامان آرزو را فرا كشيم تا ادامهء حيات كه گاه با رنج و ناكامى و زمانى با شادى و كامرانى توأم است سهل و آسان باشد . » ( خالقى ، نقل از فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ؛ نيز رك . كتاب الادوار فى الموسيقى ، مجلهء موسيقى دورهء سوم ش 49 ص 25 و مقاصد الحان 55 به بعد ؛ شرحى بر رسالهء موسيقى جامى ، مجلهء موسيقى دورهء سوم ش 103 ص 10 ) . ص 196 س 14 مناظره و محاكات : محاكات يعنى مانند شدن و شباهت جستن در گفتار و كردار سخن گفتن با هم و حكايت كردن ؛ در اينجا معنى اخير مرادست يعنى مناظره و گفتگو و شايد مجادله . كمى پايين‌تر نيز محاكا كردن را به همين معنى به كار برده است . ص 197 س 2 جامه دريده باز خانه روى : « باز » درين جا حرف اضافه است بمعنى : بسوى ، به طرف ، آقاى دكتر معين نوشته‌اند كه « اين كلمه بدين معنى لازم الاضافه است » ( فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ) . ص 197 س 13 و اللّه الهادى الى سواء السبيل : و خداوند به راه راست راهنماست . ص 198 س 3 حاشيه : درين جا يعنى اطرافيان و خدمتگزاران و چاكران پادشاه و در آخر همين باب نوشته است : « اينست شرط حاشيت پادشاهان پس اگر چنان كه تو ازين درجه برگذرى و پايگاه بزرگتر يا بى و به نديمى پادشاه افتى بايد كه شرط نديمى پادشاه ترا معلوم گردد » ( ص 202 ) ص 198 س 9 با درفش مشت زدن احمقى بود : مشت و درفش ، نظير : سنگ و سبو ، آب و آتش ، پشه و باد ، آتش و پنبه ، مشت و سندان حكايت از دو چيز جمع نشدنى مىكند كه درين جا كارى احمقانه تلقى شده است . اين مضمون در آثار ادب فارسى ديده مىشود : « از كين و ستيز بپرهيز و با درفش مشت مزن و آفتاب را به گل مينداى كه رنجه شوى » ( جامع التواريخ رشيد الدين فضل اللّه ) .
مشت هرگز كى برآيد با درفش * پنبه با آتش كجا يا رد چخيد
( مسعود سعد )
مشو در تاب اگر زلفم ترا كشت * درفش است اين چرا بر وى زنى مشت
( ده نامهء اوحدى ، شواهد نقل از امثال و حكم 4 / 1712 ) اين مثل هنوز هم رايج است ؛ شادروان ملك ال شعر اء بهار گفته است :