و درخت صندل سپيد و كافور در جزاير سخت باشد و بيشههاى تاريك ، و از ازدحام و الفاف ديگر درختان كس درخت كافور نشناسد . اعنى زمستان چون برگ ندارد نمى توان شناخت ، مگر به تابستان به گرماى گرم . و در آن بيشه ماران بسيار باشند و از شدّت حرارت خود را جهت خنكى خود را « 1 » بر درخت كافور مىپيچند تا نسايم خنكى كافور و صندل به ايشان مىرسد . رفتن به آنجا متعذّر بود .
تابستان به سر كوهها روند و تير به آن درخت كه شناخته باشند اندازند براى علامت ، و چون زمستان آيد و ماران در سوراخ روند هركه تير خود را بر درخت بازيابد آن درخت از آن او باشد .
و چوب درخت كافور سفيد سرخفام بود زودشكن ، و كافور در ميان آن چوب مانند صمغى باشد . بشكافند و كافور از ميانش برون كنند . آن مقدار كه برون توان كرد آن را فنصورى خوانند ، و آنچ خرد باشد رباحى گويند كه اصول همه كافورهااند .
و بعد از آن چوب را در آب بجوشانند [
a
45 ] و از آب او كافور معمول به تصعيد حاصل كنند ، و آن جمله سفيدى بود كه با زردى زند ، و چون از چوب برون كنند لونش به سياهى زند . چون بشويند سفيد گردد .
و طريق عملش آن است كى شير تازه در اناى از آبگينه كنند ، و هرچ جلال باشد در شير افكنند و به دست نرم كنند و به منخل ببيزند تا شير برود و كافور بماند . چند
هامش
( 1 ) - كذا در اصل مكرر ( سطر قبل و اينجا )