و سلاهط و قاقله از ساحل بلدان سفالهء هند خيزد ، و زنجى از بلاد زنج آورند .
و سبب منقار و مخاليب كى در ميان عنبر مىباشد آن است كه در دريا خطاطيف بر سر آن مىنشينند ، و آن روى عنبر كه با هواست از شدّت حرارت گداخته و چرب مناقير و مخالب مرغان بر آنجا مىدوسد « 1 » و نشان بر آنجا مىماند .
امتحان عنبرها
مثل مشك بايد كرد ، چه عنبر خالص چون روغنى تمام گداخته شود . و در آفتاب بر روى آبگينه برود . قدرى مشك بر وى پاشند . اگر بوى عنبر خالص دهد نيكو باشد ، و اگر به بوى ديگر آميخته دهد مغشوش باشد .
و اگر بر آبگينه تمام گداخته نشود مغشوش بود . قدرى گداخته در جامهء سفيد مالند ، اگر سبز نمايد خالص است .
[
b
43 ]
و عنبر مغشوش بسيار بود . اما غشّ مجرّب آن است كى فراگيرند زبد البحر مدقوق مسحوق منخول به حرير پنج درم ، و مثل او رخام مسحوق ، و پنج درم اظفار قرشيهء منخول به حرير صفيق ، و سه درم شمع سفيد ، و با روغن گل يا بان برهم گدازند و از آتش فرو گيرند ، و با مجموع اخلاط مسحوقه در هاون نيكو بكوبند تا باهم مختلط شوند ، و قطرهاى چند صمغ منقوع برو رشح مىكنند تا باهم نيكو بياميزند و مانند مرهمى شوند . از هاون بردارند و دو قسم كنند و يك قسم از آن اقراص سازند و بر نيمهء ديگر
هامش
( 1 ) - اصل : مىلوسد ( ؟ )