نيست .
عزيز مصر را اين سخن به غايت خوش آمد و تعجّب نمود و بازرگان را بسيار محمدت و آفرين كرد و گفت طريق آنك اين جوهر نفيس [
b
24 ] تمليك ملك و خزانهء ما گردد آن است كى آن دختر را در نكاح آوريم تا آن درّ را به من بخشد « * » تا حق به موضع رسيده باشد و تمليك آن حاصل شود .
بازرگان آن دانه را به خازن سپرد و بازگشت . پس معتمدان را نصب كردند با عدّت و ابّهتى تمام و به شهر شيلاف فرستادند و آن دختر را به ساز و آئين تمام به مصر آوردند و عزيز او را به زنى كرد و آن درّ يتيم را به عزيز مصر بخشيد و بازرگان را نواختها [ ى ] بسيار و تشريفهاى بىشمار فرمود .
و آن درّ يتيم به دو وجه گفتند : اول آنك بىهمتا بود و مثل و مانند نداشت ، ديگر آنك به سبب يتيمى آن به طفل يتيم كردند و درّ يتيم گفتند ، اعنى ملك دختر يتيم .
* * * و حديث درّ شبافروز كه در افواه عامّ است سخنى است نامعلوم و آن را حقيقتى و اصلى نه ، مگر آن را تأويلى كنند ، و درّ شبافروز آتش را فرض كنند .
و آنچ از قيمت گويند چندانك زر بر زبر آن مىريزند درّ بر زبر مىآيد تا آنگاه كه به حدّ قيمت رسد . اين نيز
هامش
* - ازينجا تا كلمهء « شود » در همين سطر در حاشيه تحرير شده است .