تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرايس الجواهر ونفايس الأطايب ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
به وقت بازگشتن به حكم سنّت قديم طفل را گفتم بضاعتى بده تا ترا نيز منفعتى باشد . طفل گفت من هيچ ندارم مگر گربه‌اى . گفتم بيار كه در كشتى به گربه احتياجى مىباشد به سبب ظهور موش ، و هم باشد كه بندها را ببرد و بارها را سوراخ كند ، و براى دفع مضرّت موش گربه را در كشتى دارند . و چون به موضع مغاصات رسيديم و مدّت غوص بگذشت و آنچ حقّ تعالى روزى كرده بود روزى شد و كشتى از مغاص بازمىگشت غوّاصى را كه مقيم كشتى بود گفتم يك بار براى بضاعت گربهء طفل فرو رو . غوّاص فرو رفت و صدفى برآورد . چون به ساحل رسيدم آن را بشكافتم ، دانهء مرواريد سفيد عيون نجم مدحرج خوشاب باطراوت تمام به غايت كامل به وزن سه مثقال و چيزى برون آمد . از مشاهدهء آن تعجب نمودم كه هرگز مثل آن نديده و نشنيده بودم . و بدان تاريخ عزير مصر را به تحصيل مرواريد رغبتى تمام بوده . روى به مصر آوردم . چون آنجا رسيدم انواع لؤلؤ كه داشتم به خزانهء عزيز مصر فروختم . به آخر آن دانه نيز عرض كردم . عزيز مصر مقوّمان را به تقويم آن اشارت كرد . مقوّمان چون آن را بديدند تعجب نمودند و گفتند مثل اين دانه را قيمت نباشد . چه مقوّمان قيمت جوهرى به قياس مثل كنند . چون جوهرى را در وجود مثل نبود آن را قيمت نباشد . چون مقوّمان از تقويم آن فرو ماندند بازرگان حال آن دانه من اوله الى آخره حكايت كرد و گفت اين حقّ و ملك آن دختر طفل يتيم است شيلافى ، و مرا در آن هيچ حقّى