است به فضل پادشاه روى زمين - اعزّ اللّه انصاره 1 - كه اين مخدّرهء عقل را از تشريف ملاحظت و نظر مطالعت ، حظّى تمام ارزانى دارد و به فرّ قبول حضرت ، منظور و مقبول عالميان شود و رداى فخر و طراز عزّ و كسوت مجد او ابد الدّهر خلق و كهنه نشود « 1 » و منزلت رفيع و درجت منيف و رتبت سنىّ او انحطاط و انحدار نپذيرد و تا لغت پارسى متداول السنه است و « 2 » متناول افواه عالميان باشد ، آثار « 3 » انوار او از حواشى ايّام مندرس « 4 » نگردد و جلال قبول او در ظلال عزل نيفتد . ايزد تعالى تاريخ اين دولت را فهرست معالى ايام گرداناد و صيت او « 5 » كه چون روز بر بسيط زمين رونده است ، بر بساط زمان پاينده داراد . انّه « 6 » القادر على ذلك و الموفّق له . 2
فصل « 7 »
بر رأى خردمندان پوشيده نماند كه مقصود كلى و غرض اصلى در انشا و ابداى اجرام علوى و اجسام سفلى ، آفرينش آدمى است « 8 » كه درّ صدف وجود و زبدهء شرف « 9 » موجود است « 10 » و ثمرهء شجرهء بستان صنع پادشاهى و معنى خط دفتر ملكوت الهى و هريك « 11 » را از جمله موجودات علو و سفل در وى اثرى و نشانى و دليلى و برهانى است .
بيت
خداى را به همه حال زير پردهء صنع * خزينههاى علوم است و گنجهاى حكم
و چندين هزار سال ، حكما و علما و عقلا و فضلا ، رأيهاى صايب « 12 » برگماشتند و تدبيرهاى ثاقب در « 13 » كار داشتند تا جراحت شمشير ملك الموت را سپرى سازند كه ضربت او بدان مدفوع شود و شربت زهر قهر دهر را ترياقى كنند كه ضرر او « 14 » بدان مرفوع گردانند « 15 » ، در حيّز تيسير نيامد و در مكان « 16 » امكان نگنجيد .
هامش
( 1 ) . ازمير : نگردد
( 2 ) . ازمير : واو ندارد
( 3 ) . ازمير : و آثار
( 4 ) . آتش : منطمس و مندرس ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : او را كه
( 6 ) . آتش : فانّه
( 7 ) . آتش : فصل در خصوصيت انسان و غرض ايشان
( 8 ) . ازمير : « است » ندارد
( 9 ) . آتش : « شرف » ندارد
( 10 ) . ازمير : موجود است بود
( 11 ) . آتش : يكى
( 12 ) . ازمير : « صايب » ندارد
( 13 ) . آتش : بر
( 14 ) . ازمير : را
( 15 ) . آتش : گردد
( 16 ) . آتش : مركز