و أكثر النّاس فاعتزلهم * قوالب مالها « 1 » قلوب
فلا يغرّنّك اللّيالى * و برقها الخلّب الكذوب 1
چون زن در جمال مشهور بود و در افواه و السنه مذكور ، عاشقان جمال او و « 2 » طالبان وصال او بسيار « 3 » گشتند و هريك به قدر مكنت و حسب استطاعت به دولت وصال و سعادت جمال او تقرّبى نمودند « 4 » و گفتند « 5 » :
شعر
فخذ من عمرك الفانى نصيبا * من اللّذّات ما وسع اليسار 2
مصراع « 6 »
باكر الصّهباء فالدّهر فرص 3
و او با خود مىگفت :
مصراع
خلا لك الجوّ فبيضى و اصفرى 4
بيت
امروز جهان را چو شكر بايد خورد * آيد روزى كه خود جگر بايد خورد
شيطان نفس امّاره با او مىگفت « 7 » : بهار جوانى را غنيمت دار ، پيش از آنكه خزان پيرى گلنار رخسار « 8 » پژمرده گرداند ، انار « 9 » بهى گردد و ارغوان شنبليد شود . مهرهباز روزگار ، كهرباى سوده بر عارض گل رعناى رخسار پراكند و فصّاد ضعف ، نور « 10 » از باسليق باصره بگشايد و زعفران در سكنگبين تسكين زيادت كند و پيش از آنكه لباس قيرى به افلاس پيرى بدل شود و « 11 » خورشيد جوانى در حجاب سحاب بياض ماند و جمال دولت حيات پاى در ركاب زوال آرد « 12 » « و الشّيب كلّه عيب » 5 روى از پردهء غيب بنمايد .
شعر
ابيض مظلم « 13 » و كلّ بياض * فى سوى العين و المفارق نور 6
هامش
( 1 ) . ازمير : ما لهم
( 2 ) . آتش : واو ندارد
( 3 ) . آتش : « بسيار » ندارد
( 4 ) . آتش : نمود
( 5 ) . آتش : گفت
( 6 ) . ازمير : « مصراع » ندارد
( 7 ) . ازمير : گفت
( 8 ) . ازمير : رخسار را
( 9 ) . ازمير : نار
( 10 ) . ازمير : بود
( 11 ) . آتش : واو ندارد
( 12 ) . ازمير : نهد
( 13 ) . ازمير : « ابيض مظلم » ندارد