خوفى و رعبى « 1 » بر دلش غالب شد كه : « الولد مبخلة مجنبة محزنة » 1 . در خاطرش گذشت « 2 » كه گربه « 3 » فرزند او را بكشته است . از سر عجلهء طبع و وسوسهء ظن و ضعف به نيت « 4 » ، اين خيال در دل او چنان قوى شد كه چوبى بر سر گربه زد و « 5 » از پاى درآورد و چون از دهليز به صفّه و از صفّه به « 6 » غرفه آمد ، مارى سياه ديد كشته « 7 » و خون از وى پالوده و فرزند در گهواره به سلامت خفته . دست بزد و جامه پاره كرد « 8 » و از سر تأسّف و تحسّر گفت :
يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ
2 و اشك ندامت بر صفحات و جنات از فوّارهء ديدگان روان كرد و بدان تعجيل « 9 » كه از تسويل شيطان و تخييل بهتان رفته بود ، تأسّفها خورد و خود را ملامتها كرد و گفت : اين چه اسراف بود كه از طبع عجول و نفس ملول بىانصاف من در وجود آمد و اين چه ناجوانمردى و بىرحمى بود كه از شره نفس من برين حيوان رفت و چنين « 10 » ظلمى مفرط از من پيدا شد ؟
شعر
الظّلم نار فلا تحقر صغيرته * فربّ جذوة نار احرقت بلدا 3
اين جورى وخيم و ظلمى « 11 » عظيم بود كه برين حيوان رفت و ايمن نبايد بود كه به مكافات اين كردار نامحمود بلايى بر من و فرزند من نازل گردد . فرزند مرا از قصد دشمن حمايت كرد « 12 » و از مكر معادى رعايت نمود . پاداش افعال او به جفوت مقابله كردم . در شريعت مروّت « 13 » و طريقت فتوّت « 14 » اين « 15 » تخجيل را كه ازين تعجيل رفت دافعى نخواهد بود .
شعر
عجبت لسعى الدّهر بينى و بينها « 16 » * فلمّا انقضى ما بيننا سكن الدّهر 4
هامش
( 1 ) . ازمير : « خوفى و رعبى » ندارد
( 2 ) . ازمير : به خاطرش درآمد
( 3 ) . آتش : اين گربه
( 4 ) . آتش : به نيت بشريّت ( تاشكند مطابق متن )
( 5 ) . آتش : « گربه را » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . آتش : بر
( 7 ) . ازمير : « كشته » ندارد
( 8 ) . آتش : بدريد
( 9 ) . آتش : بر تعجيلى كه
( 10 ) . آتش : « خصلتى نامحمود » اضافه دارد
( 11 ) . ازمير : حيفى
( 12 ) . ازمير : « فرزند . . . كرد » ندارد
( 13 ) . ازمير : و مروّت
( 14 ) . ازمير : و فتوّت
( 15 ) . آتش : « اين » ندارد
( 16 ) . ازمير : بينه