داروئى است كه موى سر را جمع كند و بعضى روايت كنند كه به عسل يعنى شهد گرد آورده بود تا از گرد مصون ماند .
و چون به منزل روحا رسيد حمار وحشى ديد زخم خورده فرمود نگذاريد كه به زودى زخم كنندهء او پيدا آيد در زمان پيدا آمد و گفت : يا رسول الله شما دانيد هر چه خواهيد چنان كنيد با اين صيد من ، پس آن حضرت صلى اللّه عليه و سلم ابو بكر را رضى اللّه عنه فرمود تا بر اصحاب قسمت كرد . باز چون به موضع اثابه رسيد كه موضعى است ميانه رويشه و عرج ، يك آهو را ديد در ميان درختى خفته ، شخصى را تعيين فرمود تا نزديك او بايستد تا كسى از محرمان و حجاج متعرض او نشوند . چون بعرج رسيد غلامى از آن ابو بكر صديق رضى اللّه عنه در عقب مانده بود و شترى كه راحلهء آن حضرت و ابو بكر بود در دست او بود زمانى انتظار بردند چون غلام برسيد شتر با خود نداشت . ابو بكر گفت : شتر كجاست ؟ غلام گفت : گم كردم . ابو بكر برخاست و او را بر سبيل تأديب مىزد و مىگفت : يك شتر به عهدهء تو كرديم آن را نيز گم كردى . آن حضرت تبسم فرمود و مىگفت كه محرم را ببينيد كه چه مىكند ! انظروا الى هذا المحرم ما يصنع ! و برين چيزى زيادت نفرمود .
چون بابوا رسيد صعب بن جثّامه حمار وحشيى را زنده بهديه آورد قبول نكرد و چون در روى او كراهيت ديد فرمود : هديهء ترا رد نمىكنم امّا محرمانيم . و چون بوادى عسفان رسيد گفت : يا ابا بكر دانى كه اين چه وادى است ؟ گفت ابو بكر : اين وادى عسفان است . آن حضرت صلى اللّه عليه و سلم فرمود : هود و صالح در اين وادى مىگذشتند بر دو شتر سرخ ، مهار ايشان از ليف خرما ، و ازارهاى ايشان عباهاى پشمين ، و رداهاى ايشان كليمها ، و تلبيه مىگفتند مرحج را .
و چون به سرف رسيد عايشه را رضى اللّه عنه حيض آمد ازين سبب بغايت گريان و محزون شد . آن حضرت فرمود : چرا مىگريى مگر حيض ديدى ؟ گفت :
آرى . فرمود كه اندوهگين مباش كه خداى تعالى اين را بر دختران آدم نوشته و
سلوك الملوك ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: فضل الله بن روزبهان خنجى اصفهانى
ص٣٦٧