دگر « 1 » آن غريب بيابان طوس * كه عرش آمده بر درش پاىبوس
مكان مروّت سپهر سخا * شه دين علىّ بن موسى الرّضا
تقى بعدِ او سرفراز جهان * نقى هادىِ جملهء انس و جان
حسن بعدِ او صاحب خيل [ و ] جيش * سرافراز و سالار اهل قريش
پس از وى فروزنده شمع دين * هدايتكنِ خلق روى زمين
منوّركنِ ديدهء مؤمنان * شه صاحب الامر صاحب زمان [ b 2 ]
چه آيد به رجعت به كف ذو الفقار * ز اعداى دين او برآرد دمار
زند سكّهء سرورى چون به زر * دهد رونق دين اثنا عشر
كند پاك از كفر روى زمين * نماند كسى زنده از مشركين
در آن روز اصحاب گردند جمع * چه پروانههايند بر گرد شمع
براهيم بن مالك 47 نامدار * برآرند « 2 » از جمله اعدا دمار
يكى از غلامان درگاه او * بود در جهان رستم جنگجو
درودى كه او را نباشد حساب * بر او باد و بر جمله جدّ و باب
بده ساقى آن مى كه در راه دين * چه نوشم شوم داخل مسلمين
بده ساقى آن مى كه هوش آورد * دل مردهء ما به جوش آورد
بده ساقى آن باده كو جان دهد * نويدى به آتشپرستان دهد
كه آرايش بزم مستان مى است * شفاى دل دردمندان مى است
بيا ساقى آن مى كه فصل بهار * گلستان دين را كنم لالهزار [ a 3 ]
به من ده كه از لطف شاه رسل * كنم . . . . « 3 » و دامان خود پر ز گل
به من ده كه از مهر شير خدا * حق و باطل از هم نمايم جدا
بده ساقى آن بادهء حيدرى * كه نوشم شود ديو از من برى
بده ساقى آن مى كه رستمصفت * چه نوشم شوم صاحب معرفت
بيا ساقى آن مى كه از رنگ او * گل سرخ دين يافته رنگ [ و ] رو
بده مى كه از مهر هشت و چهار * نه گودرز مانم نه اسفنديار
هامش
( 1 ) . ديگر .
( 2 ) . « برآرنده » نيز مناسب مىنمايد .
( 3 ) . در عكس نسخه ناخواناست . ظاهرا : جيب .