حال قضات و ولات و ائمّه و احتساب و اوقاف اطراف بر مىرسد و به كسانى « 1 » تفويض كند كه به ديانت و امانت متحلّى باشند و به هر حرونى « 2 » نامه به اطرافنشينان بنويسد و مثال ندهد كه در محقّرات فرمان نويسند به پيغام ، جزم مىفرمايد و اگر بعد از رويّت « 3 » فرمانى نويسد بر امضاى آن ثبات نمايد « 4 » ، و نقيضهء آن البته نفرمايد كه بس اعتماد لشكر بر قول و فعل پادشاه بنماند « 5 » و اگر به سمعش رسد كه كسى به چشم حقارت در فرمان او نظر كرده باشد و امتثال مثال او بجاى نياورده مالش بليغ فرمايد وگر همه از خواصّ و بطانه باشد .
و آمده است كه سر پوشيدهاى از عامل نشابور قصهء ظلامه بر محمود عرض داشت كه ضياع من در حوز « 6 » ملك خود گرفته است . در اين باب سلطان مثالى فرمود كه دست از اين بدار ، عامل اين دعوى باطل مىدانست و بر تصحيح حجج خود متيقّن بود بدان مثال التفاتى نكرد ، حال بر محمود عرض داشتند و پيرزن دوم بار استعدا « 7 » كرد ، سلطان عامل را استدعا فرمود به دار الملك خود عنفا ، چون حاضر گشت به ايضاح بينّت و افصاح « 8 » حجّت ملك بر او معيّن گشت امّا به موجب توقير اجلال كه نكرد صد چوب ، تأديب و تهذيب را ، بفرمود كه على ملأ من الناس « 9 » بزدند كه فداء آن ، ده هزار سرخ مىداد ، و من غاية العدل « لا يقبل منه صرف و لا عدل » * 16 زجر دگران را تا متّعظ و منزجر كردند و كس را زهره نباشد كه از فرمان تجاوز كند « و السعيد من وعظ بغيره » * 17 .
و بايد كه جنايت درخور جرم بيش نفرمايد « و جزاء سيّئة سيّئة مثلها » * 18 و از احوال اطراف غافل نباشد ، جاسوسان مستخبر بر سمت تجّار و سيّاحان روانه دارند تا از مجارى وقايع استعلام كنند و اعلام دهند « فمن نظر فى العواقب سلم من النوائب » * 19 . و معتمدى بايد كه به اين مهمّ قيام نمايد و از اين طايفهء امناء به دست مىآرد صاحب تجربت « فلكلّ علق يوم و لكلّ آلة قوم » * 20 و مسرعان كه از آن اخبار به زودى اخبار مىكنند و رسوم ايشان از ديوان مهنّا و مهيّا مىدارند و پروانهها بايد
هامش
( 1 ) . متن : يكسانى .
( 2 ) . چنين است در متن ( ؟ )
( 3 ) . رويّت : فكر و انديشه در كار . ( منتهى الارب )
( 4 ) . متن : نماند .
( 5 ) . متن : ننماند .
( 6 ) . حوز : جايى كه گرداگرد آن برآورده باشند ( منتهى الارب ) ، مالك شدن . ( اقرب الموارد )
( 7 ) . استعداء : استغاثه ، يارى خواستن ( اقرب الموارد ) ، شكايت .
( 8 ) . افصاح : به فصاحت سخن گفتن ( منتهى الارب ) روشن ساختن .
( 9 ) . پيش روى مردم .