استرى با لگام و خواسته آن چنان كه لايق آن كريم آزاده بود با غلامى و يكصد خروار غلّه و تعليقه كدخدايى صنف خبّازان عنايت داشت .
در كمال فقر و مسكنت بيامد در كمال استغنا و غنا برفت . پس از غيبت خبّاز حضرتش به نماز درآمد . به ساعتى طويل سر برآورد كه از ديدگانش آب جارى بود ، به غايت از تحاشى خبّاز در اوّل و از بهجت و بشاشت و اقدام حضرت در ثانى و شمول آنقدر رأفت و رحمت و حالت سجود و گريستن عجب داشتم و متعجّب گشتم .
استنباط فرمود و بخنديد و بفرمود كه اين پسر فلان حاجى خبّاز است كه از دكان پدرم آن چنان كه معمول بين الخبّاز و العلّاف اين شهر است آرد مىبرد .
روزى اين پسر ، الاغى چند به حمل آرد به دكان پدرم آورد ، من ميزان به دو دادم . در كيل ، تقلّب پيش نهاد ، منعش نمودم . سقطم گفت و سفاهت گفتن گرفت . منجر به تعارض و تشاجر گشت . پهلوانى قوى بازو بود ، بر من غلبه آورد و به قوّت مرا بكوفت و برفت . پس از آنكه مرا بخت بيدار و اقبال يار گرديد ، به مقام جليل و منصب رفيع امارت و صدارت رسيدم ، همواره طالب اينكه به لطفى تازه و تفقّدى نيكو خاطر او را از غائله رنجش خود آسوده و ايمن خواهم بود ، توجه به معظمات و مهمات ملك و دولت و كثرت ارباب حوائج و اصحاب حاجت مرا غافل از اقدام بر طلب او داشت تا به حسن نيّت و صفاى طويّت تو مقصود و منظور من انجام يافت . آن قلق و اضطراب او و آن شادى و شادكامى من جهت اين بود كه با تو شرح بگفتم :
مات الكرام و مرّوا و انقضوا و مضوا * و مات فى اثرهم تلك الكرامات