من داشت شرحى از حال و شطرى از احوال خود با من در ميان نهاد .
استغاثه نمود و استعانت خواست و چاره جست . مرا به غايت دل بسوخت . بسيار متألّم و متأثر گشتم . گفتم تو معتبر مردى بودى و كثرت عيال دارى تدارك كارت را صاحب دولتى كريم در كار است .
ان شاء الله در مقامى لايق و موقعى مناسب از مجارى و كماهى معيشت و زندگانى تو به خدّام كثير الاحتشام نظام الدوله العليه عرض خواهم داشت . مگر توجه كريمانه حضرتش موجب استخلاص از اين رنج و فراغت از اين شكنج آيد :
الفقر اذا اضاق منك النحرا * لازم قوما تراه بالجود احرا
قد قيل و هذا مثل ممتثل * جاوز ملكا ذا كرم او بحرا
محض استماع و استراق قلق و اضطراب زياد و انكار بليغ و استيحاش به غايت آورد اللّه اللّه مرا به خير تو اميد نيست شرمرسان .
زنهار از من حكايتى نكنى و حديثى نگوئى . با آن همه حاجت كه بر شمرد ، اين همه انكار را مستعبد شمردم و عجب داشتم . او برفت و زمانى متمادى برفت .
شبى در محفل شريف و محضر عالى صدارت كه روحش در اعلى علييّن قرين رحمت و بشارت باد ، ذكرى مناسب از شخص خبّاز در ميان آوردم ، رمزى از فقرات گذشته و حكايات رفته آنها داشتم .
چون بشنيد بشاشت نمود بهجت و مسرت آغاز داشت ، خادمى به آوردنش گسيل فرمود .
به زمانى كم به پريشان وضعى و مخفّف طرزى حضور يافت .
اذن جلوس داده پرسش و پژوهش و تلطّف فرمود . بر حالتش رقّت آورد و دل بسوخت . به لباسى لايق و ملبوسى زيبنده مزيّنش ساخت .