همّت « 1 » خاطر فيض مظاهر آن حضرت كنون كه مقدارى از آن زمان نگذشته است ، مرا روزى سى تومان از ضياع و عقار مأخوذ است ، ده صرف خدمه و عيال و وابستگان ؛ بيست صرف فقرا و طلّاب علم و درويشان :
نيم نانى گر خورد مرد خداى * بذل درويشان كند نيم دگر
امامت جمعه و جماعت دار السلطنه اصفهان كه بزرگ منصب و عظيم رياست است ، تاكنون كه از يكصد سال فزون است در خانه اين سادات عالى درجات انحصار و استقرار دارد . احكام صادره و فتوى واردهء از ايشان وحى منزل و آيت مرسل است . درگهشان پناه و تكيهگاه مؤمن و فاسق ، احدى را زهرهء آن نه كه به اسم نامى از ايشان گفتن ، بلكه بايست به القاب ذكرى آوردن .
به غايتى اصفهانيان را غلوّ در حق اين خانواده بودى كه ظريفى از يكى از اهل سوق پرسيد كه چه گوئى در خطّ مير عماد الحسنى و خط آقا ؟ چنانش بكوفتند كه به مرگ مشرف شد . گمان عوام كالانعام چنين بود كه ناسزايى گفته است .
مردم آن ولايت كه محلّ ارباب كفايت است ، زاد المعاد را از كتب سماوى مىدانستند كه بر اين خانواده نازل گشته است . چنان كه گفتهاند :
از پى ردّ و قبول عامه خود را خر مساز * زانكه نبود كار عامى جز خرى يا خرخرى
خاك سمّ استر ايشان را به شفاى امراض مزمنه مىبردند . الحق
هامش
( 1 ) . همّت و نهمت .