خويش ترا باز ننمايد . چون دانيال اين گفت بختنصر برخاست و اندر خانه شد و زن و فرزند را بدرود كرد و از ايشان جدا گشت [
b
18 ] .
« 1 » . . . . . او را شعب الهندى نام كرد و پيغامبر عليه السّلم چون به حاجتى بيرون رفتى دوست داشتى كه يكى بانگ كردندى « يا افلح » ، « يا نجيح » ، « يا راشد » ، و مردمان خويش را گفتى چون خبرى از جايگاهى به من فرستيد كسى را فرستيد كه نام و رويش نيكو بود .
داود عليه السّلم گفتى چون كسى به خبر ناخوش به من فرستيد چنان كنيد كه مرد سياه بود و گرينده روى .
گويند كه اسحق موصلى كنيزكى را بديد كه او را خوش آمد . گفت اى كنيزك مرا اجابت كنى ؟ گفت اى و اللّه ! گفت پس انگشترى مرا ده . گفت انگشترى من زرّست . ترسم كه باز نيابم . از بهر آنكه اندر تازى زر [ را ] « ذهب » خوانند و كسى را كه بشود گويند « ذهب » ، يعنى بشد . اين چوب را از من بستان تا بود كه بازآيم و « چوب » را « عود » خوانند . و چون كسى را خواهند گفتن كه بازآى گويند « عود » .
باب اندر چيزهاى كه از پيغمبر عليه السّلام آمده است اندر طيره گرفتن
گويند پيغامبر عليه السّلم مرد طيره سخت داشتى و هرگاه كه به طيره شدى دير باز جاى آمدى و گفتى طيره هنبازى گرفته است با خداى ، و اگر نه آن بودى توكّل او را بشكند . و گفت چون كارى بينى كه از آن طيرگى ترا فزايد بگو يا ربّ نيكى نيارد مگر تو ، و بدى نيارد مگر تو ، پس كار خويش برو .
و كعب الاحبار پسر عبّاس را گفت از هيچچيز [
a
19 ] طيره گيرى ؟ گفت گيرم ! گفت چهگويى به وقت طيره ؟ گفت گويم يا ربّ طيرگى نيست مگر از تو و هيچ نيكى نيست مگر از تو و هيچ خداى نيست جز تو . كعب گفت بدان خداى كه مرا آفريده كه همچنين يافتم اندر تورية .
هامش
( 1 ) - ميان اين دو ورق افتادگى دارد .