مردى [
a
17 ] است كه بگويد كه تو در خواب چه ديدهاى و تفسير آن بگويد و هيچ مترس كه خداى من مرا آگاه كند و بود كه تو نزديك ملك منزلتى يا بى . زندانبان بشد و بختنصر را مژده داد بدانچ از دانيال شنوده بود . بختنصر بفرمود تا دانيال را پيش او بردند و هيچكس پيش وى نشدى الّا كه او را نماز بردى .
چون دانيال پيش آمد و نماز نبرد بختنصر را عجب آمد . موكّلان را گفت دست ازو بداريد و شما برويد . چون ايشان برفتند دانيال را گفت چرا نماز نبردى پيش من ؟ دانيال گفت مرا خداى است كه الهام داد تا خواب تو بگويم و نفرمود كه ترا نماز برم و نه هيچكس را ! و ترسيدم كه اگر نه چنين كنم آن دانش كه مرا داده است از من بازگيرد و اندر دست تو گرفتار گردم .
بختنصر گفت : هيچ دانى كه من اندر خواب چه ديدم ؟ گفت دانم . گفت بگو ! گفت صنمى ديدى پايها بر زمين و سرش به آسمان و نيمهء بالاش از زر و ميانش از سيم و برش از مس و ساقهاش از آهن و پايهاش از سلافن و تو اندرو همىنگريدى به تعجّب تا سنگى از آسمان درآمدى و بر سر او افتادى و مر او را همچنان كردى كه خاك كه اگر بادى بر آن جستى اندر جهانش پراگنده كردى ، و آن سنگ كه بر سر او آمدى بزرگ همىگشتى تا همه زمين را بگرفتى و تو هر چند نگريدى از زبر آسمان ديدى و از [
b
17 ] زير سنگ . بختنصر گفت احسنت ! راست گفتى همچنين است . اكنون مرا از تفسير آن آگاه كن .
دانيال گفت : آن بت امّتان بودند به اوّل و ميان و آخر كار ، و آن زرّ كه ديدى اين روزگار و اين امّت است كه تو درويى و مهترى ايشان را ، و امّا سيم امتى كه بر صنم افتاد دين بود به آخر الزّمان و آن پيغمبرى بود كه از عرب بيرون آيد و همه دينها را بشكند . چنان كه آن سنگ بت را ، و بزرگ شود بر زمين و همه زمين دين او بگيرد چنان كه آن سنگ كه همه زمين بگرفت .
بختنصر را سخن او خوش آمد . گفت هيچكس را بر من دستى نمىبينم مگر ترا و من خواهم كه ترا پاداش نيكو كنم و بسيار چيزها بر وى عرضه كرد . دانيال هيچ قبول