او اندر خواب چه ديده است و بدانستم كه اجل او به كشتن بود يا بسوختن ، و خواب او اين بود كه سر او از مس بودى و جلدش از روى و تنش از سيم و ساقش از سلافن و پايش از آبگينه .
مس هلاك كار بود ، چنان كه خداى عزّ و جلّ همىگويد :
« يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ . »
« 1 » ، و سيم خواسته بود از بهر آنكه سيم به همه جاى پادشاهى و خواسته بود ، و امّا سلافن و آبگينه كه پاى و ساق از آن ديد چيزى بود ناپاىدار از بهر آن كه مردم را ايستادن به پاى بود . [
b
16 ]
تفسير آن چنان يافتم كه او را چهل روز زندگانى مانده بود . او را گفتم و هيچ كم و بيش اندر نيامد .
دانيال گفت بختنصر از پس آن خوابى « 2 » ديگر ديد و بر من عرضه كرد و من اندر تفسير آن چنان يافتم از عمر او سه روز مانده بود و هم با او بگفتم . او مردم خويش را فرمود كه هيچ نخسبند و او را نگاه دارند . پس اندر شب سيم بيرون آمد تا كسى را بيند از مردم خويش خفته . خداى عزّ و جلّ خواب بر آن مردم افگنده بود و هيچكس بيدار نمانده ، و بختنصر اندر لشكرگاه تنها همىگشت . سوگند خورد كه من فردا « 3 » همه را بكشم و بازگشت . باز جاى خويش مىرفت . پايش اندر حمايل شمشير خفتهاى آمد . خفته بيدار شد . پنداشت كه او دزدست . شمشير بركشيد و برو زد و بكشتش .
خبر ديگر
از بختنصر آن است كه دانيال را همه خويشاوندان بگرفت ، از پس آنكه چندان خلق را به بيت المقدس كشته بود از بنى اسرايل ، تا آنگه كه او خوابى ديد و فراموش كرد و سخت بترسيد بر پادشاهى و برخويشتن . پس همه جادوان و كاهنان را بخواند كه مگر كسى او را از آن خواب آگاه كند . جمله گفتند ندانيم ، تا تو نگوئى كه چه ديدهاى ، و تفسير آنگه توان كردن . بفرمود تا جمله را بر درخت كنند .
چون دانيال اين چنين بشنيد زندانبان را گفت برو و ملك را بگوى كه مرا
هامش
( 1 ) - الرحمن / 35
( 2 ) - اصل : جوابى .
( 3 ) - اصل : فرداد .