بزّاز مردى بود گرانمايه ، و لكن پس ازان گرانمايه شود .
درم و دينار فروش مرد زشت سخن باشد ، چى درم و دينار اندر تأويل سخنهاى زشت بود و هيچ نيكى اندرو نيست .
بساط و گليم و خز و برد فروش همان باشد كه در بزّاز ياد كرديم .
مرغ فروش چون نخّاس بود كه بردگان فروشد .
چوب فروش كسى بود كه دين برين جهان بگزيده باشد . اگر از بهاى هيزم درم يا دينار ستاند مردى بود كه اين جهان و روزئ خويش بر خويشتن تباه كند به سخن و جنگ .
و همه طعامها را چون به درم و دينار فروشد حكم برين گونه بود .
اما فروشندهء حبوبها را و ميوه را هر آنچ گوهر آن نيك بود همچون فروشندهء گندم باشد و تفسير آن نه نيك بود ، و از خريدار فروشنده را بهتر بود .
فروشندهء جامهء خلقان بهتر از خريدارش ، چى تفسير آن درويشى بود .
خريدار و فروشندهء جامهاى نو نيكاند ، و آنك خرد بهتر از فروشنده . و اندر [
a
130 ] جامهء نو هيچ بدى نيست مگر موزه كسى را كه سپاهى نباشد - كه هرچ كهنهتر اولىتر .
اگر بيند كه بندهاى بفروخت نيك بود .
اگر بيند كه كنيزكى بفروخت بد بود .
اگر بندهاى بخرد بد بود .
اگر كنيزك خرد نيك بود ،
نخّاس و بيطار و رايض و لگام كن و يوزدار اين همه مردمان پادشاه باشند و سپاه و تدبير و راستى ايشان نگاه دارند هر يكى بر خطر و مايه و گوهر كار .
روىگر و ارزيزكن و آبگينهكن و آنك پوست خرما بافد اين جمله اندر تأويل چناناند كه سبوگر و نعليندوز .