زنده بود اندر ميان كوهها . هرچ بدين گونه بود آن كوهها حال آن بود كه بدان كوه باز خوانند مردم سخت دل را .
و شنيدم كه هر كوهى كه سخت راست ايستاده بود و به يك پاره رسته او زنده است و تسبيح خداى عزّ و جلّ مىكند ، و هرچ بيفتاده بود و شكسته و از كوهها بريده آن مرده بود و هيچ تسبيح نكند .
پسر سيرين گفت اگر بيند كه پاى اندر كوه آوردست آن مرد سفرى كند .
اگر بيند كه كوهى از دور برو برمىشد او را سختى و غمى رسد .
باب رؤية الجسر اندر ديدن پل
كرمانى گفت پل مردى بود كه مردم را برو حاجت باشد و بيابند ، و آن مرد پادشاهى بود يا مانند [
b
69 ] پادشاهى ، و پل بود كه از چوب بسته بود و بود كه از سنگ .
پس اگر كسى خويشتن را بيند كه پلى گشته بودى و مردم به دو بر همى گذشتندى او برين گونه گردد كه ياد كرديم و او مردم را آسايشگاهى گردد .
باب رؤية الجليد اندر ديدن يخ
كرمانى گفت اگر بيند كه آبى از جاى خويش بركشيد و اندر جاى همىكرد تا يخ گردد خواستهاى بود كه بيابد و با وى پاىدار بود ، امّا هيچ نيكى اندر ديدن سرما نيست .
* * *