تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1864

مساهمون:

ص١٨٦٤
نه هر نرم گوينده آزرمى است تن مار گز يكسره نرمى است . مرحوم اديب .

نهفته نامى و مرگ برابرند و مر اين گفت نغز در سمر است .

( هماره مرده بود كاين . . . ) بديع الزمان .

نه همچو بال هما آمده است پر ذباب .

چگونه مثل تو باشد ز مهتران به محل . . . )
اديب صابر . رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
نه هم قيمت لعل باشد بلور نه همرنگ گلنار باشد پژند . عسجدى . نظير :
نه كرباس باشد بسان پرند * نه همرنگ گلنار باشد پژند .
فردوسى .
نه هم گوئى از بهر فرزند چيز مبر غم كه چيزش بود بىتو نيز
( . . . كسى را جهانبان ز بن نافريد * كه از پيش روزى نكردش پديد ترا داد و آنكس كه پيوند تست * دهد نيز آن را كه فرزند تست . )
اسدى . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .

نه همه بت ز سيم و زر باشد

عطار .

نه همه بوئى بود در نافهاى مشك چين .

نه همه حكمت خدا اندر يكى شاعر نهاد . . . )
منوچهرى
نه همه سال كار هموار است نه بهروقت حال يكسان است
( محمدت خر كه روز اقبال است * مكرمت كن كه روز امكان است . . . بر جهان چند نوع نيرنگ است * بر ملك چند گونه احزان است . )
مسعود سعد .
نه همه گفتار ز انسان خوش است هرچه پسنديده بود آن خوش است
( . . . گفته كه رمزيش نباشد ز بن * لحن بود زمزمهء بىسخن . )
امير خسرو .
نهنگى شو كه با دريا كند زور كند زير و زبر دريا بيك شور نه باخه كش چنان بركستوانى سر اندر سينه دزدد هر زمانى . امير خسرو دهلوى .
نهى از دانه‌اى شيرين بود تلخ را خود نهى حاجت كى شود دانه‌اى كش تلخ باشد مغز و پوست تلخى و مكروهيش خود نهى اوست . ( ز آنكه . . . ) مولوى .
نهيب مرگ به خاك اندر آورد سر مرد اگر ز خاك كشد مرد سر بعليين . معزى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
نه يكباره گيتى در فتنه بست كه در پرده بس چيز ناديده هست . نظام وفا .
نه يك دل در دو دلبر ره كند گم نه در يك ديده درگنجد دو مردم .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1864 | على اكبر دهخدا