نه هر نرم گوينده آزرمى است تن مار گز يكسره نرمى است .
مرحوم اديب .
نهفته نامى و مرگ برابرند و مر اين گفت نغز در سمر است .
( هماره مرده بود كاين . . . ) بديع الزمان .
نه همچو بال هما آمده است پر ذباب .
چگونه مثل تو باشد ز مهتران به محل . . . )
اديب صابر .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
نه هم قيمت لعل باشد بلور نه همرنگ گلنار باشد پژند .
عسجدى .
نظير :
نه كرباس باشد بسان پرند * نه همرنگ گلنار باشد پژند .
فردوسى .
نه هم گوئى از بهر فرزند چيز مبر غم كه چيزش بود بىتو نيز
( . . . كسى را جهانبان ز بن نافريد * كه از پيش روزى نكردش پديد
ترا داد و آنكس كه پيوند تست * دهد نيز آن را كه فرزند تست . )
اسدى .
رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
نه همه بت ز سيم و زر باشد
عطار .
نه همه بوئى بود در نافهاى مشك چين .
نه همه حكمت خدا اندر يكى شاعر نهاد . . . )
منوچهرى
نه همه سال كار هموار است نه بهروقت حال يكسان است
( محمدت خر كه روز اقبال است * مكرمت كن كه روز امكان است . . .
بر جهان چند نوع نيرنگ است * بر ملك چند گونه احزان است . )
مسعود سعد .
نه همه گفتار ز انسان خوش است هرچه پسنديده بود آن خوش است
( . . . گفته كه رمزيش نباشد ز بن * لحن بود زمزمهء بىسخن . )
امير خسرو .
نهنگى شو كه با دريا كند زور كند زير و زبر دريا بيك شور نه باخه كش چنان بركستوانى سر اندر سينه دزدد هر زمانى .
امير خسرو دهلوى .
نهى از دانهاى شيرين بود تلخ را خود نهى حاجت كى شود دانهاى كش تلخ باشد مغز و پوست تلخى و مكروهيش خود نهى اوست .
( ز آنكه . . . ) مولوى .
نهيب مرگ به خاك اندر آورد سر مرد اگر ز خاك كشد مرد سر بعليين .
معزى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
نه يكباره گيتى در فتنه بست كه در پرده بس چيز ناديده هست .
نظام وفا .
نه يك دل در دو دلبر ره كند گم نه در يك ديده درگنجد دو مردم .