نه هركه بست كمر راه سرورى ورزد * نه هركه داشت زره نهمت خطر دارد .
مسعود سعد .
نه هركه او كمرى بست چون دو پيكر گشت .
نه هركه او قلمى داشت چون تو داند شد . . . )
كمال اسمعيل .
نه هركه باشد چيره براندن خامه دلير باشد بر كار بستن خنجر كسى كه خنجر پولادكار خواهد بست دلش چو آهن و پولاد بايد اندر بر .
مسعود سعد .
نه هركه بست كمر راه سرورى ورزد نه هركه داشت زره نهمت خطر دارد .
مسعود سعد .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
نه هركه جويد يابد .
كيمياى سعادت .
نه هركه دارد پازهر زهر بايد خورد .
ابو الفتح بستى ؟ رجوع به : نه هركه دارد شمشير . . . ، شود .
نه هركه دارد شمشير حرب بايد ساخت نه هركه دارد پازهر زهر بايد خورد .
( يكى نصيحت من گوشدار و فرمان كن * كه از نصيحت سود آن كند كه فرمان كرد
همه بصلع گراى و همه مدارا كن * كه از مدارا كردن ستوده گردد مرد
اگرچه لشگر دارى و عدت بسيار * بگرد صلح درآى و بگرد جنگ مگرد . . . )
ابو الفتح بستى ؟ احمد بن حسن وزير ؟
نظير :
نه هر آنكو مال دارد ميل زى ملكت كند * نه هر آنكو تيغ دارد قصد زى هيجا كند .
منوچهرى .
چون تيغ بدست آرى مردم نتوان كشت * نزديك خداوند بدى نيست فرامشت
اين تيغ نه از بهر ستمكارى دادند * انگور نه از بهر نبيدست بچرخشت .
ناصر خسرو .
نه هركه در مجادله چست در معامله درست .
سعدى .
نه هركه رفت رسيد و نه هركه كشت درود .
مرا وصال نبايد همان اميد خوش است . . . )
سنائى . رجوع به : فقرهء بعد شود .
نه هركه رود رسد .
كيمياى سعادت . نظير : هركه جويد يابد . كيمياى سعادت .
نه هركه كارد درود . كيمياى سعادت .
نه هركه زادهء مصر است شيخ ذو النون است .
كاتبى . رجوع به . نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
نه هركه سر نتراشد قلندرى داند .
حافظ . رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .