تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1233

مساهمون:

ص١٢٣٣
كمال جلوهء طاوس را از آن‌چه زيان كه ابلهى بگزيند غراب بر طاوس .
كمال همنشين در من اثر كرد و گرنه من همان خاكم كه هستم .
( گلى خوشبوى در حمام روزى * رسيد از دست محبوبى بدستم به دو گفتم كه مشكى يا عبيرى * كه از بوى دلاويز تو مستم بگفتا من گلى ناچيز بودم * و ليكن مدتى با گل نشستم . . . )
سعدى . رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .

كمان چو تن بكشيدن دهد كباده شود

كند تحمل بسيار مرد را بىوقر . . . )
كباده گويا كمانى بوده كه براى تمرين و مشق نوآموزان و اطفال ميساخته‌اند . و امروز كباده در گودها نام كمانى نهايت گران و سنگين است كه پهلوانان بر پشت خفته و با آن ورزش كنند ،

كمان رستم را شكسته .

نظير : سر اشپختر را آورده . سرآورده . كانه جاء برأس خاقان . بيژن را از چاه برآورد ،

كمانش را نميتوان كشيد ، كمان او را كس نتواند خم داد .

تمثل :
بدينجهان نشناسم كمانورى كه دهد * كمان او را مقدار خم ابرو خم .
فرخى .
توان ابروى او از دور ديدن * ولى نتوان كمان او كشيدن .
كاتبى .
مرحبا ز ابروى دلبندش كه نتواند كشيد * با هزاران جهد آن مشكين كمانرا تهمتن .
قاآنى .
بىخنجر هلال و بىتيغ آفتاب * نتوان يه تيرماه كشيدن كمان برف .
كمال اسمعيل .
با ابروان بكشتن ما عهد بسته‌اى * مشكل توان كشيدن از اين پس كمان تو .
قاآنى .

كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ .

قرآن كريم سورهء 60 ، آيه 13 . اقتباس :
تا چنان نوميد شد جانشان ز نور * كه روان كافران ز اهل قبور .
مولوى .

كم است غربيلش كن .

بمزاح در جواب كسى كه گويد كم است گفته مىشود . قائل از كم معنى اندك و قليل اراده كرده و مجيب چنان مينمايد كه از كم مفهوم مرادف چنبر دانسته است .

كم اندوه آن را كه دنيا كم است

فراوان خزينه فراوان غم است . . . )
نظامى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .

كمبتغى الصيد فى عريسة الاسد .

يضرب لمن طلب محالا . نظير : خانهء خرس و باطيهء مس ! خانه خرس و انگور آونك !
كم بختى هنر و رعيب هنر نباشد گر رشته كوته افتد عيب گهر نباشد .

كم بخور هميشه بخور .

نظير : رب اكلة تمنع اكلات . رجوع به : آهسته برو . . . ،