كمال جلوهء طاوس را از آنچه زيان كه ابلهى بگزيند غراب بر طاوس .
كمال همنشين در من اثر كرد و گرنه من همان خاكم كه هستم .
( گلى خوشبوى در حمام روزى * رسيد از دست محبوبى بدستم
به دو گفتم كه مشكى يا عبيرى * كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گلى ناچيز بودم * و ليكن مدتى با گل نشستم . . . )
سعدى .
رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
كمان چو تن بكشيدن دهد كباده شود
كند تحمل بسيار مرد را بىوقر . . . )
كباده گويا كمانى بوده كه براى تمرين و مشق نوآموزان و اطفال ميساختهاند . و امروز كباده در گودها نام كمانى نهايت گران و سنگين است كه پهلوانان بر پشت خفته و با آن ورزش كنند ،
كمان رستم را شكسته .
نظير : سر اشپختر را آورده . سرآورده . كانه جاء برأس خاقان . بيژن را از چاه برآورد ،
كمانش را نميتوان كشيد ، كمان او را كس نتواند خم داد .
تمثل :
بدينجهان نشناسم كمانورى كه دهد * كمان او را مقدار خم ابرو خم .
فرخى .
توان ابروى او از دور ديدن * ولى نتوان كمان او كشيدن .
كاتبى .
مرحبا ز ابروى دلبندش كه نتواند كشيد * با هزاران جهد آن مشكين كمانرا تهمتن .
قاآنى .
بىخنجر هلال و بىتيغ آفتاب * نتوان يه تيرماه كشيدن كمان برف .
كمال اسمعيل .
با ابروان بكشتن ما عهد بستهاى * مشكل توان كشيدن از اين پس كمان تو .
قاآنى .
كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ .
قرآن كريم سورهء 60 ، آيه 13 . اقتباس :
تا چنان نوميد شد جانشان ز نور * كه روان كافران ز اهل قبور .
مولوى .
كم است غربيلش كن .
بمزاح در جواب كسى كه گويد كم است گفته مىشود . قائل از كم معنى اندك و قليل اراده كرده و مجيب چنان مينمايد كه از كم مفهوم مرادف چنبر دانسته است .
كم اندوه آن را كه دنيا كم است
فراوان خزينه فراوان غم است . . . )
نظامى .
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
كمبتغى الصيد فى عريسة الاسد .
يضرب لمن طلب محالا . نظير : خانهء خرس و باطيهء مس ! خانه خرس و انگور آونك !
كم بختى هنر و رعيب هنر نباشد گر رشته كوته افتد عيب گهر نباشد .
كم بخور هميشه بخور .
نظير : رب اكلة تمنع اكلات . رجوع به : آهسته برو . . . ،