و رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
كم بگو سنجيده بگو .
رجوع به : آن خشت بود كه پرتوان زد ، شود .
كم بود جن و پرى يكى هم از ديوار پريد .
نظير : سرناچى كم بود يكى هم از غوغه آمد .
كم بود مرغ خانگى را پيه
نشود كس بكنج خانه فقيه . . . )
سنائى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
كمتر از شمع نيستى بفروز گر سرت را جدا كنند بگاز .
مسعود سعد .
كم ترك الاول و للاخر .
نظير :
يك عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت * در بند آن مباش كه مضمون نمانده است .
صائب .
نگردد پس و پيش كس در هنر * ز پيشى زمانه و پسى درگذر
بسا خوشه در تاك ناچيده ماند * ز انبوهى برك ناديده ماند
وگر آنكه چينندهاش چيد و برد * هنوزش نيفشرد و نوزش نخورد .
حضرت اديب .
خلاف : ما ترك الاول للاخر .
كمتر كى نتركى .
نظير : رب اكلة تمنع اكلات . رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً .
قرآن كريم . سورهء 62 . آيهء 5 . اقتباس .
نه محقق بود نه دانشمند * چاروائى بر او كتابى چند .
سعدى .
عالم كه ندارد عملى مثل حماريست * بىفايده اثقال كتب را شده حامل .
سلمان ساوجى
كم چيزى يا كسى گرفتن ، يا گفتن .
آن را به چيزى نشمردن .
افسرده شد از دم دهانم دم چشم * بر ناخن من گيا دميد از نم چشم
چشمم ز پى ديدن روى تو بود * بىروى تو گر چشم نباشد كم چشم .
سنائى .
هرگه كه تو تازهروى باشى * گيتى كم نوبهار گيرد .
عمادى شهريارى .
هندو آسا همه هنگام شكرخندهء صبح * با لب يار كم طوطى و شكر گيرند .
مجير بيلقانى .
آن ز خرى مىكند نه از ره دانش * اى تو كم خصم نابكار گرفته .
مجير بيلقانى .
عاشقانرا ز صبح و شام چه زنك * كم زن عشق باش و گو كم صبح .
خاقانى .
آن رفت كه بفريفت دلم را دم تو * بر كار گرفت قول نامحكم تو
زين پس نگذارمش بگرد غم تو * يا من كم او گيرم و يا او كم تو .
اثيز اخسيكتى .
گرچه كم ما گرفتهاى تو ز شوخى * عشق تو افزون شده است و مهر زيادت .
اوحدى .
كمر بستن .
رجوع به : ازار بستن ، شود .