كلما لا يضمن بصحيحه لا يضمن بفاسده .
مثل هبه و مال القمار و غيره .
كلما ميز تموه باوهامكم فى ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم و مردود اليكم .
على عليه السلام .
نظير :
ترا هرچه بر چشم بر بگذرد * بگنجد همى در دلت با خرد
چنان دان كه يزدان نيكى دهش * جز اين است و از اين مگردان منش .
فردوسى .
آنچه پيش تو غير آن ره نيست * غايت فكر تست اللّه نيست .
سنائى .
كلما هو آت آت .
( من عاش مات و من مات فات و . . . )
حديث .
كلم الناس على قدر عقولهم .
اشاره :
پست ميگويم باندازهء عقول * عيب نبود اين بود كار رسول .
مولوى .
نظير :
اعبد الناس اعقلهم و نحن معاشر الانبيا امرنا ان * نخاطب الناس على قدر عقولهم .
حديث
به قدر عقل هركس گوى با وى * اگر اهلى مده ديوانه را مى .
ناصر خسرو .
چونكه با كودك سر و كارت فتاد * پس زبان كودكى بايد گشاد .
مولوى .
لا تفعل و افعل نكند چندان سود * چون با عجمى كن و مكن بايد گفت .
كل مبذول مملول .
كلمة حق يراد بها الباطل .
على عليه السلام . در امر لا حكم الا للّه گفتن خوارج .
كل مدع كذاب .
تمثل :
تو باز دعوى پرهيز ميكنى سعدى * كه دل بكس ندهم كل مدع كذاب .
سعدى .
اشاره :
خواب ميبينم و ليكن خواب نى * مدعى هستم ولى كذاب نى .
مولوى .
كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته .
حديث . اقتباس :
كلكم راع نبى چون راعى است * خلق مانندهء رمه اوساعى است .
مولوى .
هركسى را به قدر ملكى هست * كه بر آن ملك حكم دارد و دست
شاه در كشور و ملك در شهر * هريكى دارد از حكومت بهر
گرنه از معدلت خطاب كنند * دانكه آن ملك را خراب كنند
پادشاهى تو هم بمسكن خويش * بلكه در هستى خود و تن خويش
اندر اين ملك و پادشاهى خود * ثبت كن نام بىگناهى خود
بىحسابى مكن بهانه مجوى * كه حسابت كنند موى به موى .
اوحدى .
كل كه سر برهنه كرد تا جان بكوشد .
تمثل :
مكن بسوخته بر سركه و نمك كه ترا * گلاب شايد و كافور سازد و صندل