رجوع به : دستت چو نميرسد . . . ، شود .
كسى كز بدش بر تو نامد گزند چو با او كنى بد نباشد پسند .
اسدى .
كسى كز چشم بد فرزند خود را پاس ميدارد به فرزند كسان هرگز به چشم بد نمىبيند .
صائب .
كسى كز گزافه سخن راندا درخت بلا را بجنباندا .
فردوسى .
كسى كز حلاوت ندارد خبر هليله نهد نام خرماى تر
( . . . برون حنظل از سيب رنگينتر است * درون بين كه اين زهر و آن شكر است
نى و نيشكر هر دو دارند پند * ولى هيزم است اين و آن شاخ قند . )
امير خسرو .
رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود .
كسى كز خرد رازش افتاد پيش گواهى دهد بر ستورى خويش .
مرحوم اديب .
كسى كزو هنر و عيب باز خواهى جست بهانه ساز و بگفتارش اندر آر نخست
( . . . سفال را به تپانچه زدن ببانك آرند * ببانگ گردد پيدا شكستگى ز درست . )
رشيدى سمرقند
نظير : آدمى را خواهى بشناسى او را در سخن آر از سخن او او را بدانى . فيه ما فيه . رجوع به : ابله را در سخن . . . ، شود .
كسى كش از پى ملك ايزد آفريده بود ز چاه بر گاه آردش بخت يوسفوار .
ابو حنيفهء اسكافى .
كسى كش بود ديده از شرم پاك ز هر زشت گفتن نيايدش باك .
اسدى .
رجوع به : آدمى چون بداشت . . . ، شود .
كسى كش بهمت فلك زير پاى زمين بوسدش پا چو جنبد ز جاى .
مرحوم اديب
رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
كسى كش خدايست آموزگار بود ديدهاش برتر ار روزگار .
مرحوم اديب .
كسى كش خرد بايد آموزگار نگهدارش گردش روزگار .
فردوسى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
كسى كش خرد رهنمون است هرگز بگيتى ره و رسم صحبت نورزد كه صحبت نفاقى است يا اتفاقى دل مرد دانا از اين هر دو لرزد اگر خود نفاقيست جانرا بكاهد و گر اتفاقى بهجران نيرزد .
سنائى .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
كسى كش روان شد بدانش جوان گرش تن بميرد نميرد روان .
اسدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .