تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1457

مساهمون:

ص١٤٥٧
چو شير مادر خون پدر حلال كنى * بكاه كينه اگر دست بر پدر يا بى .
كمال اسمعيل .
بلى دو بدرهء دينار يافتم به تمام * حلال و پاكتر از شير دايگان به اطفال .
عنصرى .
اى نازنين پسر تو چه مذهب گرفته‌اى * كت خون ما حلال‌تر از شير مادر است منم بر زبان و دل خويش ايمن * ز زلت مصفى ز شبهت مطهر ز گفتار بدگوى چون گرگ يوسف * ز تلبيس بدخواه چون شير مادر .
عمعق بخارى .

مثل شير شادروان .

صورتى بىمعنى .
شير مردانى كه همچون شير شادروان بود * پيش ايشان وقت ضرب و حرب شير مرغزار .
وطواط .
همچو پيل و شير شادروان و گرمابه شوند * پيش تيغ و نيزهء تو پيل مست و شير نر .
عبد الواسع جبلى .
زين زيان‌كاره يكى شير دژم بود كز او * جان نبردى بسلامت گه كوشش ثعبان چون زيان يافت از آن سخت گشاد اندر وقت * بىزيان‌تر شد از آن شير كه بر شادروان .
ازرقى .
بسا شيران گردن‌كش بسا پيلان گردون‌وش * همه كوشنده چون آتش همه جوشنده چون طوفان كه گشتستند از آسيب شمشير و سنان تو * به نقش پيل گرمابه به شكل شير شادروان .
عبد الواسع جبلى
اگر آرد تحرك صورت شيرش بر انديشه * شود ناخورده زخم او به شكل شير شادروان .
عبد الواسع جبلى . نظير : مثل شير علم . مثل پيل گرمابه . مثل شير برفى . مثل رستم در حمام .

مثل شير علم .

با راى تو چو ماه سپر ماه آسمان * با باس تو چو شير علم شير مرغزار .
وطواط .
ز هيبت تو دل شير آسمان همه وقت * چنان كه شير علم روز باد در خفقان .
كمال اسمعيل .
ماه چون شير علم زندهء بىجان و دلى * تير چون زاغ كمان طاير بىبال و پرى .
سيف اسفرنك .
ما همه شيران ولى شير علم * حمله‌مان از باد باشد دمبدم .
مولوى . و رجوع به : فقرهء قبل شود .

مثل شير مادر .

رجوع به : مثل شير دايه ، شود .

مثل شير و شكر .

با عشقى تمام درهم آميخته . مثال :
الفت فضل و دلت الفت شير و شكر است * قصهء جود و كفت قصهء تل و دمن است .
قاآنى .
هميشه راست كرده بر نشان تير * بهم آميخته چون شكر و شير .
ويس و رامين .
با دولتند ساخته چون شير با شكر * ذات بزرگوار تو چون گوهر خوشاب .
مختارى غزنوى . رجوع به : فقرهء بعد شود .

مثل شير و عسل .

از وفا و خجلت حكم خدا * بود چون شير و عسل او با بلا .
مولوى . رجوع به : فقرهء بعد شود .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1457 | على اكبر دهخدا