تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1195

مساهمون:

ص١١٩٥
كجا من شكر اين نعمت گذارم كه زور مردم‌آزارى ندارم . سعدى .
كجا نور باشد چه جاى ظلام كجا ماه باشد چه جاى سهاست . على بن هيصم رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه . . . ، شود .

كجا يقين بود آنجا به كار نيست گمان

سخن‌شناسان بر جود او شدند يقين . . . )
فرخى .

كج با كج گرايد راست با راست .

شمارند اهل دل اين نكته را راست كه . . . )
جامى .

كج‌پلاس .

بدرفتار . بدمعامله . مثال :
بسكه با من كج‌پلاسى كرد چرخ بدپلاس * دوش بختم را پلاس دادخواهى شد لباس
شانى تكلو
هرگز گليم بخت مرا در محيط دهر * از آب برنياورد اين چرخ كج‌پلاس .
على خراسانى . با همه كج‌پلاسى با ما هم . سنائى .

كج دار و مريز .

تمثل :
جامى كه بدست تست كج دار و مريز .
كج را با راست گر تلاقى افتد چون تير و كمان زياده از يكدم نيست . واعظ قزوينى .

كج ميگويد اما رج ميگويد .

مبلغين مذاهب باطله و غالب اهل كلام از اين قسمند .

كج نشستن و راست گفتن .

اى دل توئى و من بنشين كژ بگوى راست * تا ز افرينش تو جهان‌آفرين چه خواست .
اوحدى .
بيا تا كج نشينم راست گويم * كه كجى ماتم آرد راستى سور .
انورى .
بنشين كژ و راست گو كه نبود * همتا شه روح راستين را .
مولوى .
از سر آن بر توانى خاست تو * كژ نشين با من بگو اين راست تو .
عطار . رجوع به : بيا تا كج نشينم . . . ، شود .

كجى ماتم آرد راستى سور .

بيا تا كج نشينم راست گويم * كه . . . )
انورى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .

كچل چه گفت ؟ واى سرم .

نظير : هرچه ديه گويد از درد گيه گويد .

كچلك‌بازى درآوردن .

نظير : جنقولك‌بازى درآوردن .

كچل مشو همه كچلى بخت ندارد .

كچل و كدو - لعنت بهر دو .

كچله ببين چه دوران است !

كچليش كم آوازش .

بمزاح ، رويهمرفته بد نيست .

كچه گل كردن .

رازى آشكار شدن .