كجا من شكر اين نعمت گذارم كه زور مردمآزارى ندارم .
سعدى .
كجا نور باشد چه جاى ظلام كجا ماه باشد چه جاى سهاست .
على بن هيصم
رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه . . . ، شود .
كجا يقين بود آنجا به كار نيست گمان
سخنشناسان بر جود او شدند يقين . . . )
فرخى .
كج با كج گرايد راست با راست .
شمارند اهل دل اين نكته را راست كه . . . )
جامى .
كجپلاس .
بدرفتار . بدمعامله .
مثال :
بسكه با من كجپلاسى كرد چرخ بدپلاس * دوش بختم را پلاس دادخواهى شد لباس
شانى تكلو
هرگز گليم بخت مرا در محيط دهر * از آب برنياورد اين چرخ كجپلاس .
على خراسانى .
با همه كجپلاسى با ما هم . سنائى .
كج دار و مريز .
تمثل :
جامى كه بدست تست كج دار و مريز .
كج را با راست گر تلاقى افتد چون تير و كمان زياده از يكدم نيست .
واعظ قزوينى .
كج ميگويد اما رج ميگويد .
مبلغين مذاهب باطله و غالب اهل كلام از اين قسمند .
كج نشستن و راست گفتن .
اى دل توئى و من بنشين كژ بگوى راست * تا ز افرينش تو جهانآفرين چه خواست .
اوحدى .
بيا تا كج نشينم راست گويم * كه كجى ماتم آرد راستى سور .
انورى .
بنشين كژ و راست گو كه نبود * همتا شه روح راستين را .
مولوى .
از سر آن بر توانى خاست تو * كژ نشين با من بگو اين راست تو .
عطار .
رجوع به : بيا تا كج نشينم . . . ، شود .
كجى ماتم آرد راستى سور .
بيا تا كج نشينم راست گويم * كه . . . )
انورى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
كچل چه گفت ؟ واى سرم .
نظير : هرچه ديه گويد از درد گيه گويد .
كچلكبازى درآوردن .
نظير : جنقولكبازى درآوردن .
كچل مشو همه كچلى بخت ندارد .
كچل و كدو - لعنت بهر دو .
كچله ببين چه دوران است !
كچليش كم آوازش .
بمزاح ، رويهمرفته بد نيست .
كچه گل كردن .
رازى آشكار شدن .