آنكه بىقوت حكمش به نبرد موئى * همچو شمشير خطيب ار همه خود تيغ قضاست .
كمال اسمعيل .
تو قبلهاى و هر آنكس كه پشت با تو كند * به تيغ كند خطيبش قفا چو منبر باد .
كاتبى .
نه زان گزيد خطابت كه تا بدان يابد * علو مرتبت و قدر و ارتفاع مقام
و ليك تا خطبا بر بسيط عالم را * باسم نايبى خويشتن كند اكرام
چو دم ( ؟ ) بدانكه برآمد سياه پوشيده * گرفته در كف زربخش تيغ جان انجام
چو تيغ با من يعنى هر آنكه گشت دوروى * سيه كنم چو لباس خودش همه ايام .
رضى الدين نيشابورى .
رجوع به : اندر كف خطيب . . . ، و رجوع به : شمشير خطيب ، شود .
مثل شمع .
هيزمى خشك گاه سوختن . خندان و گريان . خندان و سوزان . خودخور .
دم گرم زدن . سر به زير گاز داشتن . يك شب زنده بودن . مثال :
چو آب در نشوم بهر نان بهر گوشه * از آن چو شمع همه ساله خويشتنخوارم .
خاقانى .
نىنى اگر چو شمعى دم در زدم ز گرمى * اكنون چو شمع از آندم سر زير گاز دارم .
عطار .
امشب بصفت شمع شب افروزم من * مىگريم و ميخندم و ميسوزم من
اى صبح مدم كه عمر شب خوش دارم * زيرا كه چو شمع زنده تا روزم من .
عطار .
مثل شنبهء اطفال .
اشاره :
من سوى تو شنبه و تو نزد من * چون سوى كودك شب آدينهاى .
سنائى .
مثل شنگرف .
لبى سرخ .
مثل شورباى ناخوشها .
غذائى بىنمك . يا بىمزه .
مثل شير .
دلير . نظير : اشجع من اسامة ، من ديك ، من صبى ، من ليث عفرين ، من ليث عريسة .
مثل شير .
سفيد . خوب شسته . مثال :
اى شده مغفر چون قير تو در دست طمع * شسته بر درگه به همان و فلان مير چو شير .
ناصر خسرو .
مثل شيرازيها .
با گفتارى تهى بالان و نازان .
مثل شير برفى .
نمودى دروغين . مثال :
شير برفينم نه آن شيرى كه بينى صولتم * گاو زرينم نه آن گاويكه يا بى عنبرم .
خاقانى .
رجوع به : شير علم ، شود .
مثل شير برنج بىنمك .
آدميى سپيداندام ليكن غير جاذب . گفتارى نارباينده .
مثل شيرخشت .
بدنى سرد بعد از بريدن تب .
مثل شير دايه مثل شير مادر .
روا . حلال . مباح . پاك .