تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1456

مساهمون:

ص١٤٥٦
آنكه بىقوت حكمش به نبرد موئى * همچو شمشير خطيب ار همه خود تيغ قضاست .
كمال اسمعيل .
تو قبله‌اى و هر آنكس كه پشت با تو كند * به تيغ كند خطيبش قفا چو منبر باد .
كاتبى .
نه زان گزيد خطابت كه تا بدان يابد * علو مرتبت و قدر و ارتفاع مقام و ليك تا خطبا بر بسيط عالم را * باسم نايبى خويشتن كند اكرام چو دم ( ؟ ) بدانكه برآمد سياه پوشيده * گرفته در كف زربخش تيغ جان انجام چو تيغ با من يعنى هر آنكه گشت دوروى * سيه كنم چو لباس خودش همه ايام .
رضى الدين نيشابورى . رجوع به : اندر كف خطيب . . . ، و رجوع به : شمشير خطيب ، شود .

مثل شمع .

هيزمى خشك گاه سوختن . خندان و گريان . خندان و سوزان . خودخور . دم گرم زدن . سر به زير گاز داشتن . يك شب زنده بودن . مثال :
چو آب در نشوم بهر نان بهر گوشه * از آن چو شمع همه ساله خويشتن‌خوارم .
خاقانى .
نىنى اگر چو شمعى دم در زدم ز گرمى * اكنون چو شمع از آندم سر زير گاز دارم .
عطار .
امشب بصفت شمع شب افروزم من * مىگريم و ميخندم و ميسوزم من اى صبح مدم كه عمر شب خوش دارم * زيرا كه چو شمع زنده تا روزم من .
عطار .

مثل شنبهء اطفال .

اشاره :
من سوى تو شنبه و تو نزد من * چون سوى كودك شب آدينه‌اى .
سنائى .

مثل شنگرف .

لبى سرخ .

مثل شورباى ناخوشها .

غذائى بىنمك . يا بىمزه .

مثل شير .

دلير . نظير : اشجع من اسامة ، من ديك ، من صبى ، من ليث عفرين ، من ليث عريسة .

مثل شير .

سفيد . خوب شسته . مثال :
اى شده مغفر چون قير تو در دست طمع * شسته بر درگه به همان و فلان مير چو شير .
ناصر خسرو .

مثل شيرازيها .

با گفتارى تهى بالان و نازان .

مثل شير برفى .

نمودى دروغين . مثال :
شير برفينم نه آن شيرى كه بينى صولتم * گاو زرينم نه آن گاويكه يا بى عنبرم .
خاقانى . رجوع به : شير علم ، شود .

مثل شير برنج بىنمك .

آدميى سپيداندام ليكن غير جاذب . گفتارى نارباينده .

مثل شيرخشت .

بدنى سرد بعد از بريدن تب .

مثل شير دايه مثل شير مادر .

روا . حلال . مباح . پاك .