رجوع به : اگر بهر گناه بگيرند . . . ، شود .
گذاريد زان سان سراى سپنج كه از يكدگرتان بود سود و خنج
( . . . برهنه بمانى و لب ناچران * چو دور افتى از راه ياريگران
نتانى تو اى پروريده بناز * به تنها به خود زيستن بىنياز . )
مرحوم اديب .
گذر پوست بدباغخانه است .
رجوع به : آخر گذر پوست . . . ، و رجوع به : رسن را گذر . . . ، شود .
گذر جوى و چندين جهانرا مجوى گلش زهر دارد بخيره مبوى .
فردوسى .
گذر رسن بر چنبر است .
تمثل :
چون گذر بر چنبر آمد جاودان * چند درگيرى رسن گرد جهان .
عطار .
شدم به صورت چنبر كه زلف او ديدم * به صورت رسن و اصل آن رسن عنبر
مگر به من گذرد هست در مثل كه رسن * اگرچه دير بود بگذرد سوى چنبر
رجوع به : رسن را گذر بر چنبر است ، شود .
گذر عارف و عامى همه بر دار افتد
شه اگر باده كشانرا همه بر دار زند . . . )
رجوع به : اگر بهر گناهى بگيرند . . . ، شود .
گذر نيست از حكم پروردگار
بدادار كن پشت و انده مدار . . . )
فردوسى .
گذر نيست از حكم يزدان پاك
ز تابنده خورشيد تا تيره خاك . . . )
فردوسى .
گذشت آنچه گذشت .
نظير : رفت آنچه رفت . مضى ما مضى . عفى اللّه عما سلف . بر گذشتهها صلوات . تقويم پارى نيايد به كار . شاه حساب كهنهها را بخشيد .
گذشت آنكه ترا زلف عنبرافشان بود
. . . گذشت آنكه مرا خاطرى پريشان بود . )
رجوع به : آن دفترها را گاو خورد ، شود .
گذشت آنكه عرب طعنه بر عجم ميزد .
رجوع به : آن دفترها را گاو خورد ، شود .
گذشت برگشت ندارد .
بخشيده را وا نستانند .
گذشت شوكت محمود و در زمانه نماند جز اين فسانه كه نشناخت قدر فردوسى .
گذشت را باز نتوان آورد .
ابو الفضل بيهقى .
گذشتهء مرد معرف مرد است .
گذشته همين باد باشد بدشت .
چنين گفت كردوى كاين خود گذشت . . . )
فردوسى .
گر آب چاه نصرانى نه پاك است جهود مرده ميشويم چه باك است .
سعدى .