تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
نظير :
پس‌رو اندر بازگشتن گردد آرى پيشوا .
مجير بيلقانى . و رجوع به : يا بوى پيش‌آهنگ . . . ، شود .
چونكه نشوئى سلب چرب خويش * گر تو چنين سخت سره گازرى .
ناصر خسرو . رجوع به : اگر بابا بيل‌زنى . . . ، شود .
چون گدا شاه نيز نان خواهى است .
( هركه را در جهان همى بينى * گر گدائى و گر شهنشاهى است طالب لقمه‌ايست وز پى آن * در بن چاه يا سر گاهى است مقصد جمله خلق يك چيز است * ليك هريك فتاده در راهى است اهل عالم بنان چو محتاجند * پس بنزديك آنكه آگاهى است شاه را بر گدا چه ناز رسد * . . . اختلافى كه هست در نام است * ورنه سى روز بىگمان ماهى است . )
ابن يمين .
چون گشت باغ پير نهان گشت راز او * چونانكه بود پيدا آنگه كه بدجوان آرى جوان و پير هميدون چنين بوند * كاين راز خود پديد كند و ان كند نهان .
مسعود سعد . چون گل بر ديوار زنى اگر در نگيرد نقش آن لا محاله بماند . مرزبان‌نامه . تهمت و افترى هرچند بر متهم ثابت نشود ليكن او را در چشمها خفيف و حقير كند . « 1 » نظير : حرف بايد گفته نشود . بدى يا بدگو دارى ؟ چون گوش روزه‌دار بر الله اكبر . رجوع به : مثل گوش روزه‌دار . . . ، شود .
چون لؤلؤى شهسوار نباشد جو اگرچند * جو را بگزيند خر بر لؤلؤى شهوار .
ناصر خسرو . رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود . چون ماكيان را حكه غالب آيد منقار بر گرزن خروسان زند .
چون مخبط شد اعتدال مزاج * نه عزيمت اثر كند نه علاج .
سعدى .
چون مرد جنگ را نبود آلت * حيلت گريز باشد ناچاره .
ناصر خسرو . رجوع به : الفرار مما . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
چون مرگ تو را نيز بخواهد فرسود * بر مرگ كسى چه شادمان بايد بود
( گر مرگ برآورد ز بدخواه تو دود * زآن دود چنين شاد چرا گشتى زود . . . )
از قابوسنامه . رجوع به : ايدوست بر جنازهء . . . ، شود .
چو ز مشك گيسوى تو بكافور شد بدل * زين پس مگير دامن خوبان مشك خط .
ظهير . رجوع به : چو پيريت سيمين . . . ، شود .
چون مصطفى نيابى چه معرفت چه جهل * چون زال زر نبينى چه سيستان چه بست
هامش
( 1 )Calomniez Calomniez il vous en reste toujours quelque chose .