چون همى بوى پياز آيد ز من تسخر مرا * ابلهى خواند اگر بر نام بو العنبر مرا .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
نظير :
هرگز نشد ببوى چو عنبر سير * كنيت گرفت گرچه ببو العنبر
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
چه سود چون همى ز تو گند آيد * گر تو بنام احمد عطارى .
ناصر خسرو .
بخوى خوب چو ديبا و چو عنبر شو . * گرچه در شهر نه بزاز و نه عطارى .
ناصر خسرو .
چون يار اهل است كار سهل است * ( گر ناز كشى ز يار سهل است . . . )
اوحدى كازرونى .
اشاره :
خواجه زان بىخبر كه يار اهل است * يار او اهل و كار او سهل است .
نظامى .
چون يار موافق نبود تنها بهتر * تنها به صد بار چو نادانت همتا .
ناصر خسرو .
چو نيكوئى كنى زان عذر ميخواه * كه نيكوئى دو گردد باش آگاه .
ناصر خسرو .
چو نيكى كنى نيكى آيدت برت * بدى را بدى باشد اندر خورت .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چو نيكى كنى و نيايد ببار * بدى كن مگر بهتر آيد به كار .
اسدى .
رجوع : با بدان بد باش . . . ، شود .
چو نيكى نمايدت گيتى خداى * تو با هركسى نيز نيكى نماى .
اسدى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
چو نيكى نمايدت گيهان خداى * تو با هركسى نيز نيكى نماى .
فردوسى .
اين شعر عينا در گشتاسبنامه اسدى نيز آمده و البته توارد است و فقط شاعر كلمهء گيهان را بگيتى تبديل كرده است .
چو نيمه است تنها زن ار چه نكوست * دگر نيمهاش سايهء شوى اوست .
( زنان را بود شوى كردن هنر * بر شوى زن به كه نزد پدر
بود سيب خوشبوى بر شاخ خويش * و ليكن بجامه دهد بوى بيش
زن ار چند با چيز و با آبروى * نگيرد دلش خرمى جز بشوى . . . )
اسدى .
رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام . . . ، شود .
چو وقت مرگ مار آيد بگرد رهگذر گردد . گج . تمثل :
مار را چون اجل فراز آيد * بسر راه خلقش آز آيد .
سنائى .
اين مار سيرتان بره آيند وقت مرگ * آيد بلى بره چو سرآيد زمان مار .
ابن يمين .
رجوع به : اشتر چو هلاك گشت خواهد . . . ، شود .
چو هر دو تهى مىبر آيند از آب * چو عيب آورد مر سبد را سبد .