خيره شادى چرا كنى ز وجود * بيهده غم چرا خورى ز عدم .
مسعود سعد .
چون عروسى گذشت صد كاسه بنانى . قرة العيون . از ظاهر اين مثل و تمثل بعد چنان پيداست كه هنگام عروسى كاسهها را بنرخى گران به اجاره ميكردهاند . تمثل :
افسوس كه دور به بيوسى بگذشت * وان عمر ز جان عزيزم از سى بگذشت
اكنون چه خوشى و گر خوشى دست دهد * صد كاسه بنانى چو عروسى بگذشت .
انورى .
چون عز من و ذل تو نپايست * هم ذل من و عز تو نپايد
( اى پخته نگشته به آتش عقل * اميد تو پس خام مىنمايد
چون دوستى تو نكرد سودم * كى دشمنى تو مرا گزايد . . . )
مسعود سعد .
چون عطسه بود نادره كانرا نتوان داشت . * اى خواجه اگر نادرهاى با تو بگويد
اين بند نبايد بدل از بنده گران داشت * خواهد كه نگويد به تو بر نادره ليكن . . . )
على شطرنجى رجوع به : النادره لا ترد ، شود .
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ * ( . . . پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ
خوشباش كه بعد از من و تو ماه بسى * از سلخ بغره آيد از غره بسلخ . . . )
خيام .
چون عمر نمىماند گو هيچ ممان . * ( مائيم درين جهان چرانيم و چمان
بخشيم و خوريم ياد ناريم غمان * نه مال بما بماند و نه جان و نه مان . . . )
سلطان طغرل . نقل از تاريخگزيده . رجوع به : آب كه از سرگذشت . . . ، شود .
چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل بسوى ديدهشد .
مولوى .
رجوع به : چشم بدانديش . . . ، شود .
چو نفس از ره عقل بيرون رود * نه بر ره كه در ورطهء خون رود .
حضرت اديب . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
چون فلك يار خود نشايد ساخت * با بد و نيك او ببايد ساخت .
مكتبى .
رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود .
چون قضا آيد چه سود از احتياط . * ( احتياطش كرد از سهو خباط . . . )
مولوى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چون قضا آيد طبيب ابله شود * ( . . . و ان دوا در نفع هم گمر شود . )
مولوى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چون قضا نازل شود چشم حزم بسته ماند . مرزباننامه . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چو قضاى بد بيايد سود كى دارد حذر . * ( با قضاى بد همى ماند سر شمشير تو . . . )
معزى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .