( خاقانيا ز دل سبكى سرگران مباش * كو هركه زادهء سخن تست خصم تست .
گرچه دلت شكست ز مشت شكسته نام * بر خويشتن شكسته دلى چون كنى درست . . . )
خاقانى .
چون معانى جمع گردد شاعرى آسان بود . * ( هركه ناشاعر بود چون كرد قصد مدح او
شاعرى گردد كه شعرش روضهء رضوان بود * زانكه مدحش جمع گردانيد معنيهاى نيك . . . )
عنصرى .
نظير :
شاعران را جستن معنى كند مقرون رنج * شاعرش را شعر گفتن با طرب مقرون كند
او همه معنى جود و داد و دين و دانش است * رنجش آن باشد كه معنيهاى آن موزون كند .
قطران .
چون مهر كند فلك سوارى * از چالش لاشه خر چه خيزد .
كمال اسمعيل .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چون نباشد چو خر سرافكنده * تيز خر به ز ريش خربنده .
سنائى .
رجوع به : افادهاش بنواب . . . ، شود .
چون نپاشى آب رحمت نار زحمت كمفروز * ور نباشى خاك معنى باد بىحاصل مباش .
سنائى .
رجوع به : اگر بارى ز دوشم . . . ، شود .
چون نپوشى چه خز و چه مهتاب * چون نبوئى چه نرگس و چه پياز .
ناصر خسرو . نظير : براى نهادن چه سنگ و چه زر .
چون نجستر شود نجستر شود . نظير : انجس ما يكون الكلب اذا اغتسل .
سگ بدرياى هفتگانه مشوى * كه چو شستى پليدتر گردد .
سعدى .
چون نخواهى كت ز ديگر كس جگر خسته شود * ديگرانرا خيرهخيره دل چرا بايد خليد .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چون ندارى ناخن درنده تيز * باد دان آن به كه كم گيرى ستيز .
سعدى .
رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى .
مولوى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
چون نصيحت نيايدت در گوش * اگرت سرزنش كنم مخروش .
سعدى .
نظير : هركه نصيحت نشنود سر ملامت شنيدن دارد .
چون نكردى خرابى آبادان * به خرابى چه ميشوى شادان .
اوحدى .
چون نكند رخنه به ديوار باغ * دزد كه ناطور همان مىكند .
سعدى .
نظير :
ز دزدان عجب نيست يغماى بستان * كه ناطور رخنه به ديوار دارد .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .