كس . . . )
فرخى . رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه آب است ، شود .
چون سزاوار عتابى بتن خويش تو خود * كى رسد از تو بهمسايه و فرزند عتاب .
ناصر خسرو . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
چون سوى خورشيد دارد روى خويش * ماه تابنده شود خوش خوش هلال .
ناصر خسرو . رجوع به : اگر مردى بده دل را . . . ، شود .
چون سوى صراف شوى با پشيز * رانده شوى و خجلى بر سرى .
ناصر خسرو .
چون سيف يزن بربست از ساحت صنعا رخت * غمدان چه طربخانه بعد از وى و چه غمدان .
حضرت اديب .
چون سيم قلب در كيسه ماندن . نظير : سكهء شاه ولايت هرجا رود پسآيد .
چون شد ز گلو فرو چه حلوا و چه زهر . رجوع به : شكم زيردست است . . . ، شود .
چون شكم سير شد غم گرسنگى مخور كه بسيار سير ديدم كه پيش از گرسنه شدن مرگش دريافت . ( كه گفتهاند . . . ) مرزباننامه . رجوع به : چون تنپوشيده گشت . . . و رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چون شناور نيستى پيرامن جيحون مگرد * ( . . . بىشنائى پاى در جيحون نميبايد نهاد . )
مغربى .
چون شود خود نمك تبه چه علاج * ( . . . چاره چه غرقه را ز رود برك . )
خسروانى .
رجوع به : هرچه بگندد . . . ، شود .
چون شود دشمن قوى پس چاره جز تسليم نيست . رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
چون شير به خود سپهشكن باش * فرزند خصال خويشتن باش .
نظامى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
چون شير شرزه يك تنه ميباش در جهان * مانند گاو چشم بگو و اره برمدار .
ابن يمين .
رجوع به : از بلا دورى طمع . . . ، و رجوع به : چون نهء همچو مه . . . ، شود .
چون طبع جهان باژگونه بود * كردار همه باژگون فتاد .
مسعود سعد .
چون طفل نى سوار بميدان اختيار * در چشم خود سواره و ليكن پيادهايم .
صائب .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
چون طلعت خورشيد عيان گشت بصحرا * آنجا چه بقا ماند نور قمرى را .
سنائى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چون عدم در وجود پيوسته است * هر دو يك لحظه زادهاند بهم