كه هست اين ز كردار و خوى درشت * بهر كار مشتاب اى نيكبخت
بويژه به خون زانكه كاريست سخت . )
فردوسى . رجوع به : از شهرياران سزاوار نيست . . . ، و رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
چون دف لولى دريد از بهر ميمون چنبر است . * ( اى بسا نقصان كه در ضمنش بود يكنوع سود . . . )
امير عليشير .
چون دل شنوا شد ترا از آن پس * شايد اگرت گوش سر نباشد .
ناصر خسرو رجوع به : اگر بس بدى ديدن . . . ، شود .
چون دل لشگر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان
كار چو پيش آيدش بود كه بميدان * خوارى بيند ز خوار كردهء ايوان .
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود .
چون دود بلند شد بهر جائى * سر برزند از ميان او نارى .
( چون كار . . . جهان چنين فرا شويد * سربركند از جهان جهاندارى . . . )
ناصر خسرو . نظير : بهر الفى الف قدى برآيد .
چون دوست دشمن است شكايت كجا برم . * ( از دشمنان برند شكايت به پيش دوست . . . )
اظهرى . رجوع به : ما حيلة الريح اذا . . . ، شود .
چون دوست زشت كند چه چاره از بازگفتن . ابو الفضل بيهقى .
چون دوستى تو نكرد سودم * كى دشمنى تو مرا گزايد .
مسعود سعد .
چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشيد ماه * در محاق او را چه بيم از شكل نقصان داشتن .
سنائى .
چون دهد قاضى بدل رشوت قرار * كى شناسد ظالم از مظلوم زار .
مولوى .
چون رخنه فتد به بام خانه * برابر سيه نهد بهانه .
امير خسرو .
چون رد و قبول همه در پردهء غيب است * زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است .
غزالى مشهدى . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
چون رشته گسست ميتوان بست * اما گر هيش در ميان هست .
امير خسرو .
خلاف :
پيوند دوستى من از آن پاره ميكنم * تا چون گره خورد به تو نزديكتر شوم .
چو نرمى كنى خصم گردد دلير . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
چون رنج تو برى كوش كه برهم تو خورى . قابوسنامه . رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود .
چون روز خود نديد سكندر در آينه * بيهوده بود كردن اسكندر آينه
( . . . چون نقش وقت خويش در آينه مىنيافت * بودش چو شاخ بىثمر و بى بر آينه . )
حضرت اديب .