قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى . اشاره :
تو زرگرى و من زر بگداختى مرا * زرگر چه كار دارد جز زر گداختن .
پس چون كه مر مرا نشناختى همى به حق * گر زر هميشه زرگر داند شناختن .
مسعود سعد .
نظير : مردى بايد كه قدر مردى داند . و رجوع به : خر چه داند . . . ، شود .
قدر سرمه بزرگتر باشد * هرچهاش آس خردتر سايد .
خاقانى .
قدر سوته دل دل سوته دو نو . * ( نواى ناله غم اندوته دو نو
عيار زر خالص بوته دونو * بوره سوتهدلان گرد هم آئيم
كه . . . )
بابا طاهر .
رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود .
قدر عافيت كسى داند كه بمصيبتى گرفتار آيد . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند .
قدر عيسى كجا شناسد خر . جامع التمثيل . رجوع به : خر چه داند . . . ، شود .
قدر كه و جو ز كثرت گاو و خر است . واعظ قزوينى .
قدر گهر جز گهرفروش نداند . * ( . . . اهل ادب را اديب داند مقدار . )
فرخى .
رجوع به : خر چه داند . . . و رجوع به : اهل ادب را . . . ، شود .
قدر مردم سفر پديد آرد * خانهء خويش مرد را بند است
چون به سنگ اندرون بود گوهر * كس نداند كه قيمتش چند است .
سنائى .
رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
قدر مستمع آمد نبا * ( زانكه . . . ، بر قد خواجه برد درزى قبا . )
مولوى .
قدر لوزينه خر كجا داند . جامع التمثيل . رجوع به : خر چه داند . . . ، شود .
قدر نانرا گرسنه ميداند . جامع التمثيل . رجوع به : از تو نپرسند درازى . . . ، شود .
قدر نعمت بعد زوال . گج . نظير : نعمتان مجهولتان الصحة و الامان .
قدر و بهاى مرد نه از جسم فربه است * بل قدر مردم از سخن و علم پربهاست .
ناصر خسرو . رجوع به : اسب لاغر ميان . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
قد قيل ذالك ان حقا و ان كذبا * فما اعتذارك من شيئى اذا قيلا .
نظير :
چون شهره شود عروس معصوم * پاكى و پليديش چه معلوم .
امير خسرو .
چون من خلوتنشين باشم تو مخمور * ز تهمت راى مردم كى شود دور .
نظامى .
رجوع به : حرف بايد گفته نشود ، و رجوع به : اتقوا من مواضع . . . ، شود .
قدم الخروج قبل الولوج . نظير .
بهر جائى كه خواهى در شدن را * نگه كن راه بيرون آمدن را .
ناصر خسرو .
و رجوع به : علاج واقعه . . . ، شود .