تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1157

مساهمون:

ص١١٥٧
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى . اشاره :
تو زرگرى و من زر بگداختى مرا * زرگر چه كار دارد جز زر گداختن . پس چون كه مر مرا نشناختى همى به حق * گر زر هميشه زرگر داند شناختن .
مسعود سعد . نظير : مردى بايد كه قدر مردى داند . و رجوع به : خر چه داند . . . ، شود .
قدر سرمه بزرگتر باشد * هرچه‌اش آس خردتر سايد .
خاقانى .
قدر سوته دل دل سوته دو نو . * ( نواى ناله غم اندوته دو نو عيار زر خالص بوته دونو * بوره سوته‌دلان گرد هم آئيم كه . . . )
بابا طاهر . رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود . قدر عافيت كسى داند كه بمصيبتى گرفتار آيد . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند . قدر عيسى كجا شناسد خر . جامع التمثيل . رجوع به : خر چه داند . . . ، شود . قدر كه و جو ز كثرت گاو و خر است . واعظ قزوينى .
قدر گهر جز گهرفروش نداند . * ( . . . اهل ادب را اديب داند مقدار . )
فرخى . رجوع به : خر چه داند . . . و رجوع به : اهل ادب را . . . ، شود .
قدر مردم سفر پديد آرد * خانهء خويش مرد را بند است چون به سنگ اندرون بود گوهر * كس نداند كه قيمتش چند است .
سنائى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
قدر مستمع آمد نبا * ( زانكه . . . ، بر قد خواجه برد درزى قبا . )
مولوى . قدر لوزينه خر كجا داند . جامع التمثيل . رجوع به : خر چه داند . . . ، شود . قدر نانرا گرسنه ميداند . جامع التمثيل . رجوع به : از تو نپرسند درازى . . . ، شود . قدر نعمت بعد زوال . گج . نظير : نعمتان مجهولتان الصحة و الامان .
قدر و بهاى مرد نه از جسم فربه است * بل قدر مردم از سخن و علم پربهاست .
ناصر خسرو . رجوع به : اسب لاغر ميان . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
قد قيل ذالك ان حقا و ان كذبا * فما اعتذارك من شيئى اذا قيلا .
نظير :
چون شهره شود عروس معصوم * پاكى و پليديش چه معلوم .
امير خسرو .
چون من خلوت‌نشين باشم تو مخمور * ز تهمت راى مردم كى شود دور .
نظامى . رجوع به : حرف بايد گفته نشود ، و رجوع به : اتقوا من مواضع . . . ، شود . قدم الخروج قبل الولوج . نظير .
بهر جائى كه خواهى در شدن را * نگه كن راه بيرون آمدن را .
ناصر خسرو . و رجوع به : علاج واقعه . . . ، شود .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1157 | على اكبر دهخدا