و رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود .
غم ندارى بز بخر . نظير : كور بيكار مژهء خود را مىكند . ملا نصر الدين است وقتى بيكار مىماند جوالدوز به خود مىزند .
غم و درد بهر دليران بود * ( برين شاد دل شاه ايران بود . . . )
فردوسى .
غم و شادمانى نماند دراز . * ( بآواز گفتند كى سرفراز . . . )
فردوسى .
غم و كام دل بيگمان بگذرد * زمانه دم ما همى بشمرد .
فردوسى .
غمى نيست كان دل هراسان كند * كه آن را نه خرسندى آسان كند .
اسدى .
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
غنا فاضلتر كه فقر كه غنا صفت باريتعالى است و فقر بر وى روانه .
ابو سعيد مهنه .
غنده را پاى بايد سپس پاى آورنجن . تمثل :
تن غنده را پاى بايد نخست * پس آنگاه خلخال بايدش جست .
اسدى .
غنيمت بر او بخش كو جنگ جست * به مردى دل از جان شيرين بشست .
فردوسى .
غنيمت دان دمى تا يكدمت هست . جامع التمثيل . رجوع به : از آنروزيكه از . . . ، شود .
غنيمت شمردم كه پاينده نيست * چو بسپرده شد باز آينده نيست
( زمانه عرضوار مىبگذرد * چون بگذشته شد باز پس ننگرد
ز بگذشتنش كرد يزدان گهر * مكن اعتمادى به بگذشته بر . . . )
حضرت اديب .
رجوع به : از آن روزيكه از . . . ، شود .
غنى هرچند كريم باشد سفره بر سر راه نمىگسترد .
غواص گر انديشه كند كام نهنگ * هرگز نكند در گرانمايه بچنگ .
سعدى .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
غوره فشردن . گريستن . مثال :
آب چون آتشم فرست كه باد * بر سرم خاك غم همى بارد
آب انگور كو كه سعى كند * تا غمم غوره در نيفشارد .
انورى .
ز دست ساقى دولت شراب ناب بنوش * حسود خام طمع ميفشار گو غوره .
بدر جاجرمى .
غوره مويز مىشود مويز غوره نميشود . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند .
غوره نشده مويز شده است .
غورهها را كه بيارائيد غول * پخته پندارد كسى كه هست گول