باب ف .
فارس هنر كند نه فرس در دم نبرد * مركب اگر سياه كنندش وگر كرنگ
( اين قصه مثل آن مثل آمد كه بهر پند * ميگفت روز معركه با پور خود پشنگ . . . )
كاتبى .
فارسى شكر است ( . . . تركى هنر است . )
نظير :
چو آچار است لفظ فارس در خورد * كه بىآچار چيزى كم توان خورد .
امير خسرو .
فارسىگو گرچه تازى خوشتر است .
فارغ است از مدح و تعريف آفتاب * ( مدح تعريف است و تخريق حجاب . . . )
مولوى .
فارغ گردى چو خامشى پيشه كنى . جامع التمثيل .
فاز بالدر غائصه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
فاز من سلم عن شر نفسه . على عليه السلام .
فاسق بتواضع آراسته * به از زاهد بتكبر برخاسته .
خواجه رشيد وزير غازان .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
فاضل نشود كسى جز از فاضل . * ( چون خويشتنت كند خرد باقى . . . )
ناصر خسرو .
فاطمهء زهرا براى شلختهها دو ركعت نماز خوانده . بطنز : زنانى كه خانهدارى و كدبانوئى نتوانند غالبا پيش شوهران خود محبوبترند يا مال بيشتر دارند . نظير : خدا يار شلختههاست . خدا يار تنبلهاست .
فاقد شئى معطى شئى نشود . نظير :
ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش
خشك ابرى كه بود ز آب تهى * نايد از وى صفت آب دهى .
فال امام جعفر صادق است ، بد ندارد . هميشه با همه كس حتى دو ضد موافق است .
نظير : خاكشى مزاج است .
فال بد بر زبان بد باشد . جامع التمثيل . فال بد زدن حاكى از بدى دل باشد .
فال كرده كار كرده بود . ( [ امير ابو جعفر ] رسولى فرستاد سوى ماكان . . . بو الحسين [ الخارجى ] مزاح بود گفته . شعر :
فالى بكنم ريش ترا يا رسول * ريشت بكند ماكان پاك از اصول .
رسول برفت نزديك ماكان شد . . . [ ماكان ] شبى شراب خورد . . . فرمان داد تا ريش او