غم از بهر فرزند بدتر چه چيز * ( چنين غم بدين دوده نامد به نيز . . . )
فردوسى .
غم برو شادى بيا محنت برو روزى بيا . جملهايست كه بشگون ، عاميان در موقع پيراستن ناخن گويند .
غم پير زن خوردنى مرد شير زن * ( تا چند غم خورى مىخور بجاى غم . . . )
قاآنى .
غم جان خور كه آن نان خورده است * تا لب گور كرده بر كرده است .
سنائى .
غم جهان چه خورى كو پس از تو چون باشد * چو باد عمر تو بنشست گو جهان برخيز .
اثير اومانى .
رجوع به : دنيا پس مرگ من . . . ، شود .
غم چند خورى به كار ناآمده پيش . جامع التمثيل . نظير : غم فردا نشايد خوردن امروز . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .
غم خرد را خرد نتوان شمرد * ( چهارم كز او كودكان داشت خرد . . . )
فردوسى .
مقصود از خرد اول كودك است .
غم خود خور كه غمخوارى ندارى .
غم خور و نان غمافزايان مخور * زانكه عاقل غم خورد كودك شكر .
مولوى .
غم دنياى دنى چند خورى باده بخور * كه ز غم خوردن تو رزق نگردد كموبيش .
رجوع به : از غم شود جان خرم . . . ، شود .
غمرة الموت اهون من مجالسة من لا تهويه . على عليه السلام .
غم زيردستان بخور زينهار * بترس از زبردستى روزگار .
سعدى .
غم عالم اگرچه كم نبود * چون غم مرگ هيچ غم نبود .
مكتبى .
غم فردا نشايد خوردن امروز * ( برو شادى كن اى يار دلافروز . . . )
سعدى .
رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .
غم فرزند و نان و جامه و قوت * بازدارد ز سير در ملكوت
( اى گرفتار و پاىبند عيال * دگر آسودگى مبند خيال . . .
همه روز اتفاق مىسازم * كه بشب با خداى پردازم
شب چو عقد نماز مىبندم * چه خورد بامداد فرزندم . )
سعدى .
نظير :
تهيدست را كار واژون بود * دلش سال و مه تنگ و محزون بود .
فردوسى . ى