عنان از ركيب نشناختن . به تندى اسب تاختن . نظير :
بهر طرف كه تو از حمله گرز بگذارى * بخيزد احسنت از تربت نبيرهء سام
مبارزان دلاور ز ترس نشناسند * كه دم اسب كدام است و يال اسب كدام .
مسعود .
عنان بزرگى هر آنكس كه جست * نخستش ببايد به خون دست شست .
فردوسى .
عنان را بكهتر نبايد سپرد . * ( چو باشد جهاندار بيدار و گرد . . . )
فردوسى .
عنانش سبك شدن . تيز راندن .
مثال :
سر و دل گران و سبك شد چو ناگه * عنانت سبك شد ركابت گران شد .
مسعود سعد .
عنان گران كردن . آهسته راندن .
در سپه جهل بسى تاختى * اكنون يكچند گران كن عنان .
ناصر خسرو .
عنايت نمودن به كار غريب * سر فضل و اصل نكو محضريست .
ناصر خسرو .
عن المرء لا تسئل رسل عن قرينه * ( . . . فكل قرين بالمقارن يقتدى . )
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
عند الامتحان يكرم الرجل اويهان . تمثل :
زر كامل عيار از بوته بيغش چهره افروزد * دل صاحبنظر را سرخ روز امتحان بينى .
ملا تجلى .
نظير :
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان * آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست .
ناصر خسرو .
عند الامتحان يعرف السوابق . فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال . عطر از عود آنگهى آيد كه بر آذر نهيم . سنائى . و رجوع به : آتش كند پديد . . . ، شود .
عند التناهى يكون الفرج . رجوع به : گشايد بند . . . ، شود .
عند الشدايد تذهب الاحقاد . رجوع به : سگ سگ را گزد . . . ، شود .
عند الشدايد يعرف الاخوان . از نفثة المصدور . رجوع به : دوست آن باشد . . . ، شود .
عندليب آشفتهتر ميگويد اين افسانه را * ( سرگذشت اهل دلرا از نظيرى بشنويد . . . )
نظيرى .
عنقا بقفس درون نيايد . * ( در جوف سپهر تنگدل بود . . . )
انورى .
عنقا دايه كى شود تا نرسد بزال زر * ( ملك بكام كى شود تا نرسد به حكم او . . . )
مجير بيلقانى .
عنقا را بدام نتوان گرفت . رجوع به : فقرهء بعد شود .
عنقا شكار كس نشود دام بازچين * ( . . . كاينجا هميشه باد بدست است دام را . )
حافظ .
نظير :
برو اين دام بر مرغ دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه .
حافظ .
عنقاى مغرب . وجودى و همى يا ناياب . تمثل :
عنقاى مغرب است در اين دور خرمى * خاص از براى محنت ور نجست آدمى .