عمرو در اين باب توقفى ميكرد . با وى گفتند كه فرمانبردارى امام عصر عين فرض است . گفت ولايتى را چون از دست دهم كه سنگ او فيروزه است و گياه او ريباس و خاك او گل خوردنى . عقد العلى .
نظير :
حبذا شهر نشابور كه در روى زمين * گر بهشت است خود اينست و گر نى خود نيست .
و ماذا يصنع المرء ببغداد و كوفان * و نيسابور فى الارض كالانسان فى الانسان .
على المرء ان يسعى و يبذل جهده * و يقضى إله العرش ما كان قاضيا .
از العراضه .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
على اليدما اخذت حتى تؤدى . حديث . اقتباس .
گفت پيغمبر كه دستت هرچه برد * بايدش در عاقبت واپس سپرد .
مولوى .
نظير : دست دست را مىشناسد .
على بكوب همانست كه ديدى . اين مثل در جامع التمثيل قصهء دراز دارد . رجوع به : بد آنجا و به اگر زمين و زمانرا . . . ، شود .
على بهانهگير . به كسى گويند كه بر هرچيز اعتراضى آرد و به هيچ امر دل خوش نكند .
على قدر المصعد يكون السقطه . نظير :
بس بلندى تو و ليكن درد و رنج * چون بيفتد بيشتر بيند بلند .
ناصر خسرو .
نردبان خلق اين ما و من است * عاقبت زين نردبان افتادن است
هركه او يك پله بالاتر نشست * گردن او خردتر خواهد شكست .
مولوى .
عليكم بالاحمرين . حديث . نان و گوشت در غذا اصل و عمده است .
عليكم بالحفظ لا بجمع الكتب . على عليه السلام .
عليكم بالسواد الاعظم . حديث . رجوع به : ده مرو ده مرد را . . . ، شود .
عليكم بحفظ السرائر فان الله تعالى مطلع على الضمائر . حسن بن على عليه السلام .
عليكم بدين العجايز . حديث . عجوزى را پرسيدند خداى تعالى را چه دانستى گفت بچرخ خود كه تا دست بر آن دارم گردد و چون باز دارم بايستد .
اقتباس :
پس يقين در عقل هر داننده هست * اينكه با جنبنده جنباننده هست .
مولوى .
هم در اول عجز خود را او بديد * مرده شد دين عجايز برگزيد .
مولوى .
بىتفكر پيش هر داننده هست * آنكه با گردنده گرداننده هست .
مولوى .
چون نميداند دل دانندهاى * هست با گردنده گردانندهاى
چون نمىگوئى كه روز و شب به خود * بىخداوندى كى آيد كى رود
خانه با بنا بود معقولتر * يا كه بىبنا بگو اى بىهنر