عمر دوباره است بوسهء من و هرگز * . . . )
فرخى .
اشاره :
بجز اندر دهان و از لب او * زندگانى دو بار نتوان يافت .
اوحدى .
عمر زاغ از بهر سرگين خوردن است . * ( عمر خوش در قرب جان پروردن است . . . )
مولوى .
عمر سفر كوتاه است . در مقام تسليت بكسيكه يكى از دوستان يا خويشان او به سفر رود گويند . تمثل :
چرا چه شد سفرش آنقدر دراز كشيد * مگر نه عمر سفر غالبا بود كوتاه .
قاآنى .
عمر ضايع مكن ايدل كه جهان ميگذرد .
سعدى .
عمر كم فضل ادب بسيار است * كسب آن كن كه ترا ناچار است .
علم دارد طرف گوناگون * مرو از حد ضرورت بيرون . . . )
جامى .
رجوع به : الصناعة طويلة و العمر . . . ، شود .
عمر نوح . مراد عمر نوح نبى عليه السلام است كه بفرمودهء قرآن كريم نهصد و پنجاه سال ميان قوم زيسته است .
فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ .
سورهء 29 . آيهء 13 .
نه عمر نوح بماند نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش .
حافظ .
عمر اگر خوش گذرد زندگى نوح كم است * ور بنا خوش گذرد نيم نفس بسيار است .
مىبايدم خزانه قارون و عمر نوح * تا دولت وصال تو گردد ميسرم .
اوحدى .
شب يلداى بخششت را چرخ * چه شود گر دم صبوح دهد
يا مرا در اميد وعدهء تو * صبر ايوب و عمر نوح دهد
يا ترا با چنين كرم بارى * مرگ يا توبهء نصوح دهد .
گلخنى قمى .
عمرى دگر ببايد تا صبر بر دهد * ( من عمر خويش را بصبورى گذاشتم . . . )
دقيقى .
عملش صالح بود يكسر رفت ببهشت . گويند تركى جنازهء برادر خويش بيكى از مشاهد برد . گوركن گور را در همسايگى آبخانهاى بكند چون جسد در خاك بنهادند چاه آبخانه بشكافت و مرده بدرون افتاد . مرد فرياد برآورد كه برادر مرا چه رسيد ! گوركن گفت . . . نظير :
بدوزخ در افتادم از نردبان . سعدى .
عمل قليل مع العلم خير من عمل كثير مع الجهل . حديث .
عمل هركس پاپيچ خودش مىشود .
عمود رخش را سازند قبله * نهند آنگاه تهمت بر تهمتن .
خاقانى .
عمو يادگار خوابى يا بيدار ؟ بمزاح ، با اين جمله از نوم و يقظهء مخاطب سؤال كنند .
عناست فضل ، نه از فضل بوى عود بود * كه زار زار بسوزد بر آتش مجمر ؟
مسعود سعد .