توئى بعلم و سخاوت چو مرتضى معروف * همين صواب چو نسبت بمرتضى باشد .
اديب صابر .
بدين اندر همى از علم ترتيب على سازد * بملك اندر همى از عدل آئين عمر بندد .
عبد الواسع جبلى .
چون ترا ديدند صدق و عدل بو بكر و عمر * مر ترا علم على و حلم عثمان آمدند .
اديب صابر .
فعل و رسم تو ز ميراث حسين و حسنند * علم و عدل تو ز آثار على و عمرند .
اديب صابر .
وارث زهرا و كرارى و در ميراث تو * فضل زهرا اوفتاده علم كرار آمده .
اديب صابر .
اى حيا را همچو عثمان علم را همچون على * اى صداقت را چو بو بكر ايعدالت را عمر .
ازرقى .
فزوده حرمت عدل عمر بدين درست * نموده حجت علم على زراى مصيب .
اديب صابر .
با حلم آنكه بود نبى را رفيق و صهر * با علم آنكه بود ورابن عم و ختن .
لامعى .
تا هست پر روايت علم على زمين * تا هست پر حكايت عدل عمر جهان
آثار بىكرانهء تو باد بر زمين * اقبال جاودانهء تو باد در جهان .
اديب صابر .
چو طبع صافى حيدر مرتبى ز علوم * چو جان پاك پيمبر منزهى ز عيوب .
اديب صابر .
بدست اوست همه علم حيدر كرار * بنزد اوست همه عدل عمر خطاب .
فرخى .
اى به تو آباد عدل عمر خطاب * وى به تو بر پاى علم حيدر كرار .
فرخى .
با على خيزد هركز تو بياموزد علم * با عمر خيزد هركز تو بياموزد داد .
فرخى .
دورى از جهل همچو علم على * پاكى از جور همچو عدل عمر .
سنائى .
آنكه او را خداى عز و جل * داد علم على و عدل عمر .
مسعود سعد .
ترا صدق بو بكر و علم على * ترا فضل عثمان و عدل عمر .
مسعود سعد .
علم با منفعتش گوئى علم على است * عدل بىعاملتش ( ؟ ) گوئى عدل عمر است .
معزى .
از علم اگر شده است على در جهان علم * وز عدل اگر شده است عمر در جهان سمر .
معزى .
رجوع به : عدل عمر ، شود .
علم غيبى كس نميداند بجز پروردگار . نظير : لا يعلم الغيب الا هو .
علم كز اعمال نشانيش نيست * كالبدى دارد و جانيش نيست
( . . . كالبد از بهر سرخويش خواه * گنده بود كالبد بىكلاه . )
امير خسرو .
رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود .
علم كز بهر باغ و راغ بود * همچو مر دزد را چراغ بود .
سنائى .
علم كز بهر حشمت آموزى * حاصلش رنج دان و بدروزى
( . . . زانكه جانآفرين چو جان نبود * علم خوان همچو علم دان نبود
نيك خواند و ليك بد گردد * ره برد ليك گرد خود گردد . )
سنائى .