علم دگر دان و باز گر بزى و فن * چيز دگر دان مباش فتنهء نادان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
علم دل تيره را فروغ دهد * كند زبان را چو ذو الفقار كند .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
علم دلرا بجاى جان باشد * سر بيعلم بد گمان باشد .
اوحدى .
علم را جز كه عمل بند نديده است حكيم * علم را كس نتواند كه ببندد به طناب .
ناصر خسرو .
علم را چند چيز مىبايد * اگر آن بشنوى ز من شايد
طلبى صادق و ضميرى پاك * مدد كوكبى از اين افلاك
اوستادى شفيق و نفسى حر * روزگارى دراز و مالى پر
با كسى چون شد اينمعانى جمع * بجهان روشنى دهد چون شمع .
اوحدى .
علم را چون تو خوانى از بازيش * آلت جاه و ساز ره سازيش
( . . . باز اگر علم مر ترا خواند * بر براق بقات بنشاند
تا بدانجا كه چشم او بيند * تا به ننشاندت به ننشيند . )
سنائى .
رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود .
علم را دام مال و جاه مساز * بر ره خود ز حرص چاه مساز .
اوحدى .
علم را دزد برد نتواند * باجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود * نه بسيل زمين در آب شود .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
علم رسمى سربسر قيلست و قال * ( . . . نه از او كيفيتى حاصل نه حال . )
شيخ بهائى .
نظير :
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود .
مولوى .
علم روى ترا به راه آرد * با چراغت به پيشگاه آرد .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
علم على .
از پى ملك و شرع بسته كمر * پيش علم على و عدل عمر .
سنائى .
امير سيد عالم على كه علم و حياش * نمونهايست بعالم على و عثمان را .
اديب صابر .
جمال عترت و فخر شرف على كه بعلم * اگر عديل على خوانمش سزا باشد .
اديب صابر .