رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
طمع بود شعرا را ز اسخيا ليكن * توقع از شعرا رسم اسخيا نبود .
سلمان ساوجى .
طمع تو ( يا ) طمع او و كرم مرتضى على . اميد و خواهش تو يا او بسيار است .
طمع چون بريدم من از مال خواجه * زنش غر كه خود را كم از خواجه داند .
( بر اوج فلك رايت سرفرازى * ز جمع بزرگان كسى مىرساند .
كه دادوستد مىكند با سخنور * زرى ميدهد گوهرى ميستاند
چنين گر نباشد چرا مرد فاضل * باستد به پا پيش او مدح خواند
چه خوش گفت اين نكته شيرينزبانى * كز او تا جهان باشد اين نكته ماند . . . )
ابن يمين .
طمع حيض مرد است . * ( . . و من ميبرم سر -
طمع را كز اهل سخا ميگريزم . )
خاقانى .
طمع خام است .
( . . . آن مخور خام اى پسر * خام خوردن علت آرد در بشر
كان فلانى يافت گنجى ناگهان * من هم آن خواهم چرا جويم دكان
كار بخت است آن و آن هم نادر است * كسب بايد كرد تا تن قادر است
كسب كردن گنج را مانع كى است * پا مكش از كار آن خود در پى است
تا نگردى تو گرفتار اگر * كه اگر آن كردمى يا آن دگر
كز اگر گفتن رسول با وفاق * منع كرد و گفت هست آن از نفاق . )
مولوى .
طمع را سه حرف است هر سه تهى . تمثل :
كنار حرص دلا پر كجا توانى كرد * تو از طمع كه سه حرف ميانتهى افتاد
عزيز من در درويشى و قناعت زن * كه خوارى از طمع و عزت از قناعتزاد
اگر بلغزد پاى توانگرى سهل است * سعادت سر درويشى و قناعت باد .
سلمان ساوجى .
طمع را نبايد كه چندان كنى * كه صاحب كرم را پشيمان كنى .
طمع روستائى به حركت آمد .
طمعكار رنگش زرد است . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
طمع مدار كه هر شب هلال عيد برآيد .
كاتبى .
طمع كرده بودم كه كرمان خورم * كه كرمان بخوردند ناگه سرم .
درديست اجل كه نيست درمان او را * بر شاه و وزير هست فرمان او را .