طمع ميبرد از رخ مرد آب * سيهروى شد تا گرفت آفتاب .
سعدى .
اگر ابلق دهر در زين كشى * و گر خنك چرخت جنيبت كشد
و گر روضهء عيشت از خرمى * خط نسخ بر گرد جنت كشد
مشو غره كاين دهر دون ناگهت * قلم بر سر حرف دولت كشد
جهان بارهء عز و يكران ذل * در اين تنگ ميدان بنوبت كشد
گهت برنشاند بر اسب مراد * گهت زير پالان نكبت كشد
مبيناد كحل سعادت به چشم * كه در چشم دل ميل غفلت كشد
هر آنكس كه زد سايبان رضا * عجب گر ز خورشيد منت كشد
بياساى اگر بهرهمندى ز عقل * كه دانا نه بيهوده زحمت كشد
كسى يافت عزت كه بگسست اميد * رجا پيشه ناچار ذلت كشد
خوشا شيرمردى كه پاى وقار * شرفوش بدامان همت كشد .
شرف الدين على يزدى .
هركه بر خود در سؤال گشود * تا بميرد نيازمند بود
آز بگذار و پادشاهى كن * گردن بىطمع بلند بود .
سعدى .
كسى را كز طمع جنبيد علت * نداند كردنش بقراط درمان .
ناصر خسرو .
سوى چشمهء شوربختى شتابد * كرا آز باشد دليل و نهازش .
ناصر خسرو .
طمع مىبرد از رخ مرد آب * سيهروى شد تا گرفت آفتاب .
طمع تيغ حرص است و خوارى تبع طمع . غزالى . از كيمياى سعادت .
طمع و آز را مريد مباش * بايزيدى كن و يزيد مباش .
سنائى .
آز بگذار تا نياز آرى * كاز آرد برويها خوارى .
سنائى .
آزمند هميشه نيازمند است . طمعكار رنگش زرد است . طامع هميشه شرمنده است .
طمع از خلق گدائى باشد * گر همه حاتم طائى باشد .
جامى .
عز من قنع ذل من طمع . فى الطمع المذلة للرقاب . اذل رقاب الناس غل المطامع . رب طمع يهدى الى الطبع ( اى الدنس ) . تقطع اعناق الرجال المطامع . خوارى ز طمع خيزد و عزت ز قناعت .
و رجوع به . قناعت توانگر كند . . . ، شود .
طمع آسان ولى طلب صعب است * صعبى يافت از طلب بتر است .
( آرزو چون نشاند شاخ طمع * طلبش بيخ و يافت برگ و بر است . . . )
خاقانى .
طمعبند و دفتر ز حكمت بشوى * طمع بگسل و هرچه خواهى بگوى .
سعدى .